فکر و دعوت

اثبات وجود خداوند

1. دلیل امكان (دلیل فلاسفه)
هر مفهومی كه در ذهن انسان ایجاد میشود، در خارج از ذهن به صورتهای زیر قابل تصور است:

ممتنع الوجود:
یعنی مفهومی كه در دنیای خارج ذهن تحقق نخواهد یافت و آن هم به جهت اینكه تحقق آن با اصول بدیهی عقلی در تضاد است. مثل اینكه تصور شود در یك لحظه هم روز باشد و هم شب؛ یا این كه آتش، در آنِ واحد هم بسوزاند و هم خنك كند. به همین جهت است كه ممتنعالوجود را اینچنین تعریف كردهاند: «هر آنچه عدمش ضروری باشد.»

ممكن الوجود:
یعنی مفهومی كه واقعیت خارجی ندارد ولی میتواند در عالم خارج تحقق پیدا كند و یا این كه وجود خارجی دارد ولی میتوانست وجود نداشته باشد. ممكنالوجود مفهومی است كه تحقق یا عدم تحقق آن در عالم خارج علیالسویه و یكسان باشد، یعنی ذات ممكنالوجود نه اقتضای وجود دارد و نه اقتضای عدم، یعنی نه وجود از ذاتش سرچشمه میگیرد و نه عدم. مثل تمامی آن چه كه با حواس خمسهی خویش درك میكنیم. درخت پرتقالی كه هست و میشد كه نباشد یعنی میتوان تصور كرد كه ساختار فیزیكی انسان به گونهای میبود كه نیازی به پرتقال نداشت و حتی هوا هم میشد كه نباشد یعنی ساختار وجودی انسان به گونهای میبود كه نیازی به هوا نداشته باشد و یا چیزهایی كه نیستند و میتوانند وجود داشته باشند. مثلاً پرندهای كه ده بال، سه چشم، ده پا، داشته باشد یا درختی كه ثمرهی آن سه نوع میوهی متفاوت باشد و… .

علل به وجود آورنده ی ممكنات (ممكن الوجودها)
حال این سؤال مطرح میشود كه «ممكنات»، – كه احتمال وجود و عدمشان مساوی است، – چگونه بهوجود آمدهاند؟ برای پاسخ به سؤال فوق چندین احتمال وجود دارد كه به آنها میپردازیم:
الف: خودبه خود به وجود آمدهاند و وجودشان ناشی از خودشان است؛ این فرضیه امكان ندارد؛ چرا كه ممكنات مفاهیمی هستند كه اگر در خارج موجود هستند، عدمِ وجودشان ممكن است و اگر وجود ندارند، امكان بهوجود آمدن آنها میرود. پس ، وجود و عدم وجود برای ممكنات قابل تصور است یا به تعبیری ذات ممكن قابلیت وجود و عدم را دارد. در نتیجه ذاتش چیز دیگری غیر از وجود و عدم است كه نه وجود دارد و نه عدم. یعنی وجود یا عدم از ذات ممكن سرچشمه نمیگیرد بلكه وجود و عدم چیزی خارج از ذات او هستند كه آنها را میپذیرد. پس نمیتوان گفت كه یكی از ممكنات خودبهخود به وجود آمده است، زیرا اگر بگوییم خودبهخود به وجود آمده است، یعنی وجودش ناشی از ذات خودش است و اگر وجودش ناشی از ذات خودش باشد دیگر نباید عدم را بپذیرد، چون چیزی كه عدم را پذیرا باشد دیگر وجود برایش ذاتی نیست و دیگری باید او را بهوجود آورده باشد.

ب: دور؛ به این معنی كه مجموعهی ممكنات در یك حلقه آفرینندهی یكدیگر هستند. یعنی هستی در نتیجهی فعل وانفعالاتی حلقهوار هر یك دیگری را ساخته و شكل گرفته است. ممكن شماره1 موجودیت خویش را از ممكن شماره5 گرفته، آن هم از شماره4، آن هم از شماره3، آن هم از شماره2 و نهایتاً آن هم از شماره1.
در این احتمال نیز دور باطل است به جهت اینكه لازمهی این امر این است كه ممكن شمارهی 1 مدتها قبل از اینكه بوجود آید، موجود بوده باشد تا گزینهی 2 را بسازد و آن هم 3 را و به همین ترتیب تا خود بهوجود آید. چرا كه این ادعا كه یك چیز در زمان واحد هم وجود داشته باشد و هم وجود نداشته باشد، نقض این اصل بدیهی است كه «اجتماع نقیضین محال است».
ج: تسلسل؛ به این معنی كه بگوییم یكی از (ممكنات) دیگری را آفریده و آن هم به وسیلهی دیگری و بخواهیم همینطور ادامه دهیم و این مجموعه را تا بینهایت ادامه دهیم. یعنی هر یك از موجودات، موجود دیگری را خالق خود بدانند. برای مثال صفی از سربازان را فرض میكنیم كه در كنار هم ایستادهاند و قرار است به مواضع دشمن حمله كنند؛ امّا هر یك از سربازان حمله كردن خود را مشروط بر حمله كردن سرباز پهلوی خود میكند. بنابراین،سرباز «الف» تنها هنگامی حملهی خود را آغاز میكند كه سرباز «ب» حمله كرده باشد و سرباز «ب» نیز حملهی خود را منوط به حملهی سرباز «ج» میداند.
با توجه به اینكه ممكنات محدود و قابل شمارش هستند، بالاخره به جایی میرسیم كه دیگر ممكنی وجود نداشته باشد، پس آن اولین ممكن را چه كسی ایجاد كرده است؟! آیا در مثال فوق اگر این سلسله محدود نباشد و به سربازی ختم نشود كه حمله كردن او مشروط به كس دیگری نباشد، آیا اساساً جملهای آغاز خواهد شد؟ پاسخ به وضوح منفی است.

واجب الوجود:
در بررسی پاسخهایی كه در مورد احتمال بهوجودآورندهی ممكنات دادیم، دریافتیم كه هیچ یك از آنها علت بهوجودآورندهی ممكنات را به ما نمیشناسانند. لذا ناچاریم كه به راه حل دیگری بیندیشیم و آن اینكه كسی باشد كه او مثل ممكن نباشد بلكه وجود مقتضای ذاتش باشد. او مثل ممكن نباشد كه امكان داشته باشد، هم موجود باشد و هم معدوم، تا بگوییم وجودش ناشی از ذات خودش نیست و از چیز دیگری كسب كرده است. بلكه آن كس وجودش ناشی از ذات خودش است؛ اصلاً ذاتش از وجود قابل تفكیك نیست و همیشه بوده در نتیجه آغازی نداشته تا سؤال دربارهی او مطرح شود كه چه كسی او را آفریده است. مثلاً همانطور كه نمیتوان گفت نور را چه چیزی روشن میكند؛ چون نور خودش ذات روشنایی است. پس این سؤال اصلاً غلط است پس ما باید قائل به چنین كسی شویم و ممكنات را به او ختم كنیم كه او همان واجبالوجود است. همچون مثالی كه در مورد حملهی سربازان آوردیم. بدیهی است وقتی كه یكی از سربازان به خود متكی بوده و حمله را آغاز كرده باشد، حملهای صورت خواهد گرفت. چرا كه هر سرباز حمله را وابسته به آغاز حمله توسط فرد یا افراد دیگر میداند و در نتیجه حملهای رخ نخواهد داد.
large_table_0
در تسلسل علّی نیز وضع به همین منوال است، زیرا وجود هر حلقه مشروط بر وجود علت آن است و وجود علّت آن نیز مشروط به وجود موجود دیگری است و … . روشن است كه اگر این سلسله نامحدود باشد، اساساً موجودیت نخواهد یافت. از اینرو، اگر سلسلهی علّی را میان موجودات در نظر بگیریم، قطعاً متناهی و محدود خواهد بود، آن چنانكه اگر در مثال سربازها، حملهای آغاز شده باشد، حكم میكنیم كه قطعاً این سلسله محدود بوده است.

خلاصه ی بحث در این برهان این است كه آنچه در جهان است یا ممكن الوجود است یا واجب الوجود. اگر واجب الوجود است – یعنی وجودش متكی به خودش میباشد- این همان خداست كه میخواهیم وجودش را ثابت كنیم. اگر ممكن الوجود است، یعنی بود و نبودش تنها امكان دارد و وقتی وجودش واجب میشود كه علت بهوجودآورندهی آن متّكی به خودش باشد، در این صورت از دو حال خارج نیست: یا در عمل هیچ چیزی به وجود نیامده است كه در آن صورت نیازی به بحث ندارد، چرا كه ما هم وجود نمیداشتیم تا از آن بحث نماییم، یا موجوداتی بهوجود آمدهاند -كه یقیناً هم ایجاد شدهاند و همهی ما، خود و جهان دور و بر خود را میبینیم- در آن صورت میگوییم بالاخره یكی از آن وجودها در خلقت متكی به خود بوده و كسی او را بهوجود نیاورده است و تكیهگاهی بوده تا دیگر موجودات خلق شوند، كه آنهم، همان خداست.

2. دلیل حدوث (دلیل متكلمین)
متكلمین میگویند كه چون جهان هستی حادث است، پس باید صانعی داشته باشد. اثبات حادث بودن جهان هستی به این صورت است كه جهان هستی در حال حركت و تغییر و دگرگونی است و این از خصوصیات ذاتی ماده است و این تغییر و دگرگونی در بستر زمان روی میدهد و هر چیزی هم كه زمان برایش مطرح باشد، گذشته و حال و آینده برایش مطرح است، پس حادث است و با بیزمانی یعنی قدیم بودن و ازلی بودن ناسازگار است. دانشمندان علم فیزیك عمر هستی را ده به توان هیجده یعنی ده به اضافهی هیجده صفر تخمین زدهاند، یعنی این جهان هستی دارای آغازی بوده است. پس این هستی را باید كسی كه قدیم و ازلی است، آفریده باشد و او خدا است.
برخیها میگویند كه هستی در نتیجهی انفجار به وجود آمده و مادهی اصلی این جهان قدیم بوده است.

در پاسخ به این دسته میگوییم كه ما هم به این تغییر و تحوّل و انفجارات عظیم در مادهی اصلی هستی اعتقاد داریم.
}أَوَلَمْ یرَى الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا{ یعنی: }آیا كافران نمیبینند كه آسمانها و زمین (در آغاز خلقت به صورت تودهی عظیمی در گسترهی فضا، یكپارچه) به هم متصل بوده و سپس (بر اثر حركات متداوم و انفجارات درونی هولناكی) آنها را از هم جدا ساختهایم (و تدریجاً به صورت جهان كنونی درآوردهایم).{
ولی سؤال اصلی اینجاست كه آن انفجار در نتیجهی تغییر و تحول ذاتی آن بود یا چیزی عارضی بوده و قدرت دیگری آن را بهوجود آورده است؟ به این معنی كه آنان با طرح این قضیه خواستند كه از بنبست بگریزند اما غافل از این كه مشكل دیگری برای خود ایجاد كردهاند و آن این كه: آیا این انفجار كه منجر به شكلگیری هستی شد، اتفاقی و تصادفی بود یا این كه دستی قدرتمند، دانشی بیپایان و حكمتی بیبدیل در كار بود تا این هستی منظم شكل گرفت؟!!

3. راهی از درون به سوی خدا (دلیل فطرت)
در انسان یك سلسله گرایشهای عالی وجود دارند كه او را به جهات مختلف یا انجام پارهای از اعمال سوق میدهد. این گرایشها مخصوص انسان بوده، وجه تمایز انسان و حیوان نیز به شمار میروند، در حالی كه غرایز بین انسان و حیوان مشتركاند: (غریزهی جنسی، غریزهی گرسنگی، تشنگی و…) اما این گرایشهادر سطح عالیتری هستند و بیشتر امور روحی و معنوی را شامل میشوند. به این گرایشهای عالی، «فطرت» میگویند. از خصوصیات بارز گرایشهای فطری، همگانی و جهانی بودن آنهاست. یعنی بلا استثنا در همهی افراد بشر و در تمام مكانها و زمانها وجود داشته و خواهد داشت.

دیگر اینكه نیاز به تعلیم و تربیت ندارند و تحت تأثیر یادگیری نیستند. یعنی نیازی نیست این گرایشها از طریق یادگیری در انسان بهوجود آید و اصولاً این گرایشها از شدت بدیهی بودنشان نیازی به اثبات ندارند زیرا هر یك از این گرایشها احساسی عینی و واقعی است كه انسان در خود احساس كرده و نیازی به آوردن دلیل و برهان برای اثباتش احساس نمیشود. مثل اینكه شخصی نفرت یا عشق نسبت به چیزی یا كسی تمامی وجودش را پر كرده باشد و دیگری بخواهد با استدلال این نفرت یا علاقه را در وجود آن شخص برایش اثبات نماید. از این گرایشها میتوان، گرایش به نیكی و خیرخواهی، گرایش به زیبایی، حس كنجكاوی و حس پرستش را نام برد. منظور از حس پرستش فقط یكتا پرستی و توحید نیست، بلكه ممكن است پرستش در جلوههای گوناگونی همانند: پرستش مجسمه و نماد یك شخص، خورشید، ستاره، قوم و نژاد، و یا «الله» خودنمایی كند. یعنی حس پرستش ممكن است از مجرای اصلی خود منحرف شود ولی هیچگاه به كلی از بین نمیرود.

به گواهی تاریخِ تمدنِ بشری، حس پرستش در میان تمام ملل جهان وجود داشته است. در حفاریها و كاوشهای علمی كه به وسیلهی دانشمندان باستانشناسی انجام گرفته است، در زیر خاك، معابد، بتكدهها و پرستشگاههایی كشف شده است كه همگی حاكی از آنند كه پرستش در تمام مكانها و زمانها و در میان تمام اقوام و ملل وجود داشته است.
حس دینخواهی و پرستش هماكنون نیز در میان تمام ملل متمدن جهان یك حس طبیعی است كه در هر گوشهای از جهان برای حود تجلیاتی دارد. همین الان نیز، قسمت مهمی از روی زمین را معابد و كلیساها و مساجد و بتكدهها اشغال كرده است. و ندای «الله اكبر» در تمام روزهای هفته از گلدستههای مساجد و صدای ناقوس كلیساها در روزهای یكشنبه، طنین انداز است و اگر با هواپیما بر فراز قارههای مختلف جهان عبور كنیم، آثار و جلوههای این حس را هم در میان غنیترین و صنعتیترین و هم در میان فقیرترین و عقبماندهترین ملل جهان مشاهده میكنیم. آیا این چنین حس كلی و عمومی آنهم در طول اعصار و قرون طولانی در میان تمام ملل جهان اعم از غنی و فقیر، نشانهی فطری بودن آن نیست.

پس وجود حس پرستش و خداجویی بهسان سایر احساسات درونی انسان، بدون تعلیم و آموزش كسی، بهطور ناخودآگاه در باطن انسان پیدا میشود.
امروزه روانشناسان، دوران بلوغ را مرحلهی ظهور حس دینی و مذهبی میدانند. در مرحلهی نوجوانی سؤالاتی پیش میآیدكه این سؤالات در حول و حوش مبدأ و بهوجود آورندهی جهان هستی و مسایل مربوط به ماوراءالطبیعه هستند. حتی كسانی كه در خانوادههای غیر مذهبی و ضد دینی هم متولد شدهاند، این افكار به ذهنشان خطور نموده و درصدد یافتن جواب آن هستند.

خلاصه اینكه یك شعور باطنی و كشش درونی انسان را به سوی خدا میكشاند بهطوری كه بدون هیچ دلیل و برهانی قلباً وجود خداوند را در درون خود احساس میكند و در مواقع ضروری او را به كمك میطلبد و انتظار دارد در موقعیتهای اضطراری به فریادش برسد. و چه زیبا خداوند به این حقیقت اشاره مینماید كه:
}هُوَ الَّذِی یسَیرُكُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِی الْفُلْكِ وَجَرَینَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِیحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمْ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنْجَیتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنْ الشَّاكِرِینَ {یعنی: }او است كه شما را در خشكی و دریا راه میبرد (او امكان سیر و حركت در قارهها و آبها را برای شما میسّر میكند.) چه بسا هنگامی كه در كشتیها با باد موافق سرنشینان را (آرام آرام به سوی مقصد) حركت میدهند و سرنشینان بدان شادمان میگردند و به ناگاه باد سختی وزیدن میگیرد و از هر سو موج به سویشان میدود و میپندارند كه (توسط مرگ از هر سو) احاطه شدهاند (و راه گریزی نیست در این وقت) خدا را به فریاد میخوانند و اطاعت و عبادت و فرمانبری از دین را تنها از او می دانند (چرا كه همه كس و همه چیز را بسی ضعیفتر و ناتوانتر از آن میبینند كه كاری از دست آنان برآید و از این ورطه رستگارشان نماید. (بدین هنگام عهد میكنند كه) اگر ما را از این حال برهانی، از زمرهی سپاسگزاران خواهیم بود.

با هم به تماشا بنشینیم فریاد فطرت خدایی را كه چگونه خود را مینماید آنگاه كه تمامی تار و پود عنكبوتی اسباب و علل مادی از هم میگسلد.

همین امر نشان میدهد كه نیاز به معبود و عبادت كردن از ذات انسان سرچشمه میگیرد و وجود این میل بدون تعلیم و تربیت نشانهی فطری بودن آن است كه در شرایط خاصی از قوه به فعل میرسد. چرا كه اگر یك مسألهی عارضی بوده و یك منشاء خارج از ذات انسان داشت، همگانی نمیبود و همهی افراد بشر در تمام تاریخ بر این مطلب كه معبودی را بپرستند –بدون در نظر گرفتن نوع معبود- متفق نمیبودند. وقتی كه میبینیم هیچگاه انسان از این مسأله بیبهره نبوده است، پس نمیتوانیم تصور كنیم كه این چیزی ناشی از غیر ذات انسان است.
بنابراین نیاز به معبود در فطرت انسان قرار دارد و هر نیازی در دنیا راهی برای برآورده شدنش وجود دارد. همچنانكه برای رفع تشنگی آب و برای رفع گرسنگی غذا وجود دارد، نیاز به معبود نیز بدون معبود امكان ندارد. یعنی مادامی كه این مخلوق خلقت و آفرینشش طوری است كه نیاز به معبود از ذاتش تفكیكپذیر نیست، باید معبودی وجود داشته باشد تا آن نیاز درونی خود را به وسیلهی ارتباط با آن برآورده كند.

 

به نقل از: انجمن فایزین

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن
خرید مدرک دیپلم خرید مدرک فوق دیپلم خرید مدرک لیسانس خرید مدرک دکتری خرید مدرک خرید مدرک دانشگاهی قانونی خرید مدرک دانشگاهی مدرک دانشگاهی قانونی مدرک دانشگاهی خرید مدرک معتبر خرید مدرک معتبر دانشگاهی مدرک معتبر مدرک معتبر دانشگاهی مدرک تحصیلی معتبر چگونه مدرک تحصیلی بگیریم از کجا مدرک تحصیلی بگیریم قیمت مدرک تحصیلی سایت خرید مدرک تحصیلی