خانه / فرهنگ و جامعه / فکر و دعوت / احیای خلافت اسلامی از خیال تا حقیقت

احیای خلافت اسلامی از خیال تا حقیقت

آشکار است که در این شب و روز مسلمانان همان مصیبت و صدمه ی را به تذکار می گیرند که به اثر سقوط و فروپاشی خلافت عثمانی در سال 1924 برای امت مسلمه رسیده بود.
خوانندگان عزیز! به همین مناسبت می خواهم چند کلمه را در مورد احیای خلافت اسلامی و سرو سامان بخشی آن به شما شریک نمایم از الله متعال خواستارم که این کلمات را طرف قناعت خوانندگان قرار دهد.

 

معنای خلافت:

خلافت در لغت به معنای  عوض شخص دیگری کاری را انجام دادن، به کار برده می شود  وبرای به سررساندن کاری به عوض خود کس دیگر را قرار دادن، این را استخلاف می گویند.
واژه خلافت به همین معنا در آیه زیرین قرآن کریم بکار رفته است:
(وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِى فِى قَوْمِى وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ) (سوره الاعراف آيت142)
یعنی حضرت موسی علیه السلام برای برادرش (هارون علیه السلام) گفت تو به عوض من قوم را هدایت کن و در اصلاح آن تلاش نما و بدکاران و مفسدان را پیروی مکن.

 

معنای اصطلاحی خلافت:

برای این مفهوم در زبان عربی دو واژه به کار رفته است؛ نخست: خلافت، و کسی که در این جایگاه قرار می گیرد برایش خلیفه گفته می شود.
دوم: امامت و کسی که در این منصب قرار می گیرد برایش امام گفته می شود.
راغب اصفهانی در باب خلافت می گوید: (والخلافة النيابة عن الغير إما لغيبة المنوب عنه وإما لموته وإما لعجزه وإما لتشريف المستخلف وعلى هذا الوجه الأخير استخلف الله أولياءه فى الأرض، قال تعالى: {هو الذى جعلكم خلائف فى الأرض}{وهو الذى جعلكم خلائف الأرض} وقال{ ويستخلف ربى قوما غيركم } (المفردات فى غريب القراّن ص 156، د أبو القاسم الحسين بن محمد،  المتوفی 502هـ، تحقيق محمد سيد كيلاني، الناشر دار المعرفة، لبنان)
یعنی خلافت نیابت کردن از دیگری است یا به خاطر نبود شخص اصلی، یا به خاطر وفات  وناتوانی آن، یا هم به اثر سپردن مقام نیابت به کسی یا شخص نائب مورد تقدیر و تمجید قرار داده شود.
به خاطر همین معنا و مراد توجیه اخیر، خداوند در روی زمین، دوستان خود را خلیفه قرار داده است.
طوری که در آیات مذکور به این موضوع اشاره کرده است.
در قضیه خلافت و خلیفه کسی قرار گرفتن، این موضوع حتمی و لازمی نیست کسی که از طرف او نیابت می شود، مرده باشد یا غائب باشد، برای وضاحت این موضوع راغب اصفهانی می گوید: (وخلف فلان فلانا قام بالأمر عنه إما معه وإما بعده)  (الخليفة توليته وعزله..إسهام فى النظرية الدستورية الإسلامية – دکتور صلاح الدين دبوس –  مؤسسة الرسالة الجامعية – الإسكندرية  )
یعنی نیابت از کسی دیگر، این است که یا در هنگام موجودیت او به عوضش نائبش کار و فعالیت نماید یا هم پس از وی و در حین نبود شخص اول، نائب کارهای او را به انجام رساند.…به اساس این معنا، واژه خلیفه برای آن زمامدار دولت اسلامی گفته می شود که قدم در راه رسول الله صلی الله علیه وسلم بگذارد و در ساحات فعالیت های عملی در راستای توسعه و گسترش دین اسلام تلاش نماید و پیوسته  برای پاسداری و حفاظت منافع مردم راه ها می سنجد  وطرح ها می ریزد.
معنای لغوی امامت:

امامت به معنای عقب کسی رفتن و سخن او را پذیرفتن و به او اقتدا کردن به کار رفته است، برابر است خوب باشد یا بد.

 

معنای اصطلاحی امامت:

ابوالحسن ماوردی در مورد معنای اصطلاحی امامت می نگارد:  الإمامة: موضوعة لخلافة النبوة فى حراسة الدين وسياسة الدنيا.
(الأحكام السلطانية والولايات الدينية – أبو الحسن على بن محمد بن حبيب البصرى البغدادى الماوردي– مطبعة مصطفى البابى الحلبى وأولاده – ط 2 – 1386 هـ – 1966 م – ص 5)
یعنی امامت چنان اصطلاحی است که برای نیابت از پیغمبر در زمینه حراست و نگهداری دین  و مدیریت و پیشبرد امور دنیا وضع گردیده است.
امام الحرمین ابوالمعالی عبدالملک الجوینی که بزرگ ترین شخص در عرصه فقه و کلام است، امامت را اینگونه تعریف می کند: رياسة تامة، وزعامة عامة، تتعلق بالخاصة والعامة فى مهمات الدين والدنيا مهمتها حفظ الحوزة، ورعاية الرعية، وإقامة الدعوة بالحجة والسيف وكفّ الحيف والخيف، والانتصاف للمظلومين من الظالمين، واستيفاء الحقوق من الممتنعين وإيفاؤها على المستحقين.
(غياث الأمم فى التياث الظلم – الجوينى – تحقيق ودراسة وفهرسة دکتور عبد العظيم الديب – كلية الشريعة – جامعة قطر – ط 1 – مطابع الدوحة الحديثة – 1400هـ – ص 22)
یعنی امامت همان قیادت و زمامداری فراگیر و همگانی را گفته می شود که مربوط می گردد به عام و خاص توده ها و رسالت آن پاسداری و نگهداشت امت اسلامی، حفظ منافع عامه مردم و پیشبرد و گسترش دعوت با کارگرفت از دلیل و شمشیر، برکندن بنیاد ظلم  و وحشت، ستاندن حق مظلومان از ستمگران و ظالمان و اقامه ترازوی انصاف و عدالت در میان آنها، گرفتن حقوق از حق تلفان و دستبردگان حقوق انسانها و سپردن آن به مستحقان آن، است.
از تعریف های فوق چنان پدیدار می گردد کسی که در زمینه پاسداری از دین، و پیشبرد آن و برای نگهداشت منافع دنیوی امت مسلمه نیابت از رسول الله صلی الله علیه وسلم می نماید برای او واژه خلیفه بکار برده می شود و کار و منصب او را خلافت گفته می شود.
آنچه که از نصوص شرعی دانسته می شود برهمه مردم اعم از علما و غیر علما، اطاعت این قیادت و زعامت و پذیرش حرف و فرمان این مقام، در صورتی که به معصیت آشکار فرمان ندهد و به انحراف قدم نگذارد، لازم است و به همین خاطر، او را امام نیز می گویند.

 

خلافت چه وقت آغاز شد؟

نظام خلافت راشده همزمان با وفات رسول الله صلی الله علیه وسلم و قرار گرفتن ابوبکر صدیق رضی الله عنه به حیث خلیفه آنحضرت صلی الله علیه وسلم به میان آمد.
تقریباً تا سال چهل نظام خلفای راشدین دوام کرد و به اثر پادرمیانی برخی عوامل و اسباب طبیعی در سال 41 هجری مسند خلافت به دست خانواده بنی امیه قرار گرفت.
حضرت معاویه رضی الله عنه پس از صلحی که با حضرت حسن رضی الله عنه صورت گرفته بود، زمام خلافت را به دست گرفت.
خلافت اموی تا سال 132 دوام کرد و زمانی که آخرین خلیفه این خانواده مروان بن محمد توسط عباسی ها شکست خورد، کلید کاخ خلافت به دست عباسی ها قرار گرفت  و خانواده آنها به مسند خلافت راه یافتند و امور خلافت را ابوالعباس السفاح به دست گرفت.
خلافت عباسی تا سال 30 محرم الحرام 656 هـ  مطابق 6 می 1285 م، و تا زمانی استقرار سیطره مغولها در شهر بغداد ادامه داشت و هنگامی که کاخ خلافت در همین سال فروریخت، چنان حالت سخت و غم و اندوه مسلمانان را فراگرفت که تاب تحمل آن را نداشتند، زیرا  باورممند بودند که دنیای منهای خلافت اسلامی هرگز از نعمت وجود بهره مند نمی گرددو این جهان بی آن بر قرار نمی ماند.
ابن اثیر که برجسته ترین تاریخ نگار آن زمان خود بود در این مورد اینگونه واقعه را به تصویر می کشد: فلو قال قائل: إن العالم مذ خلق الله سبحانه وتعالى آدم، وإلى الآن، لم يبتلوا بمثلها؛ لكان صادقاً، فإن التواريخ لم تتضمن ما يقاربها ولا ما يدانيها. (الکامل لابن الأثير ج19 ص 399، طبع دار الکتب العلميه، بيروت، لبنان)
یعنی اگر کسی بگوید که از روزی که الله متعال آدم علیه السلام را در این جهان مسکن گزین گردانیده تا هنوز به این مصیبت مبتلا نگردیده است، حرفش واقعیت دارد، زیرا تاریخ همسان این حادثه مشکل آفرین و تراژیدی زا را به حافظه خود ندارد.
پس از این، مسلمانان شعار اعاده خلافت را سردادند و تلاش های پیگیر را به راه انداختند که در نتیجه بار نخست قهرمان معرکه عین جالوت سلطان قطز که در میان ممالیک مصر درخشنده ترین و برجسته ترین حاکم بود و پس از قتل وی سلطان الظاهر بیبرس نظام را به دست گرفتند و دقیقاً پس از چند سال از شکست منگولیان به اثر تلاش و کوشش چشمگیر، بار دیگر خلافت عباسی در سال 1261 م در شهر قاهره مصر را احیا کردند و این دوره خلافت تا سال 1517 م دوام کرد و زمانی که سلطان سلیم اول عثمانی، آخرین پادشاه ممالیک مصر (قنصوی غوری)  را در جنگ الریدانیه به شکست مواجه ساخت، سلسله حاکمیت ممالیک را پایان بخشید و آخرین خلیفه عباسی ها در مصر (المتوکل علی الله سوم) را با خود به استانبول برد و بدین گونه دور دوم خلافت عباسی ها نیز به نقطه پایان خود قدم گذاشت و به جای آن خلافت عثمانی زمامدار قیادت امت مسلمه قرار گرفت و تا 3 مارچ سال 19 24 پیشگام رهبری امت بودند و در همین  سال پایه های خلافت عثمانی نیز فروریخت.
درست سقوط و فروپاشی آخرین کاخ خلافت عثمانی در همین سال توسط شخص مزدور، تربیت یافته دامان غرب و به گمان غالب تاریخ نویسان او از تبار یهود بود که او مصطفی کمال نام داشت صورت گرفت و خلافت سلطان عبدالحمید دوم را ملغی و در عوض نظام جمهوریت ترکی را اعلان نمود.

 

آيا حالا احياى خلافت ممكن است؟

سوالی که اکنون چهره برمی کشد این است که آیا در شرایط کنونی امکانات احیای خلافت وجود دارد؟ آیا چنین کار ممکن است؟ مواقف و دیدگاه های گروه ها و اقشار مختلف مردم در این مورد چیست؟ غرب چه می گوید؟ موقف مسلمانان چیست؟ و در راه اعاده آن چه مشکلات و موانع وجود دارد؟ و در این شرایط، شکل و شیوه آن چگونه باشد؟ چگونه جهان پهناور اسلامی را اداره نماید؟
این سوالات، و سوالات دیگر از همین دست وجود دارد که باید هر کدام آن درست تحقیق و تحلیل شوند  واندیشوران و آگاهان باید راه های حل آن را به جستجو گیرند.
برای من در این نوشته مختصر امکان تماس به همه آن نیست، بناء، من تنها در زمینه چندی از سوالات اساسی این مبحث تماس می گیرم.

 

اعاده خلافت و مواقف غرب و غرب گرایان:

امروز گاهی که بحثی از اعاده و دو باره زنده کردن خلافت اسلامی مطرح می گردد، دستگاه ها و قیادت های فکری و سیاسی غرب به گونه مستقیم و بدور از عقلانیت در قبال این موضوع واکنش شدید نشان میدهد، و تنها به عکس العمل بسنده نمی کنند بلکه عملاً آنچه در توان داشته باشند برضد قشر احیای گر خلافت اسلامی بکار می برند.
همچنان در جهان اسلام آنهای که متأثر از فکر غرب هستند و گرایش به آن دارند نیز در برابر چنین طرح واکنش صریح از خود تبارز می دهند.
در این جا طور نمونه چندی از عکس العمل های غرب در برابر این قضیه را نقل می کنم:

 

اول:

در عصر کنونی اگر هر حرکت اسلامی، دارای برنامه و استراتیژی سیاسی باشد با استفاده از آن راهبرد برای احیای خلافت اسلامی تلاش نمایند، غرب این همه حرکت ها و جنبش های اسلامی را به نام ها و بهانه های گونه گون سرکوب می نماید  و زیر فشار قرار می دهد. طور نمونه غرب کوشش می نماید که در آغاز راه افتادن حرکت ها و جنبش های اسلامی آنها را به وسیله نامیدن به نام و لقب اسلام سیاسی،  و بعداً  به نام بنیاد گرایان و پس از آن به لقب دهشت افگن ها وتروریستان، سرقافله ها و رهروان این جهشها و جنبش های اسلامی را از بدنه امت اسلامی جدا نمایند و این حرف را در افکار حاکمان و زمامداران جهان اسلام دیکته می کنند و آنها را قناعت می دهند که این حرکت ها و جریان های اسلامی حریف و سیال سیاسی شما در آینده برای قدرت و نظام شما وسیله تهدید و فشار هستند.
غرب با این رویکرد خود می خواهد که فرا روی حرکت های اسلامی مانع و سد را ایجاد نماید و آنها را در نطفه خنثی سازد  وبه این منظور، قیادت های فکری و سیاسی غرب پیوسته این گونه اصطلاحات، واژگان و القاب را بر می آفریند.

 

دوم:

افزون براین، غرب پس از آماج قرار دادن برخی حرکت های اسلامی به تهمت های ناروا و ایجاد و موانع بر سر را ه آنها، از هیچ فرصتی برای سرکوبی ، فشار و تهدید آنها دریغ نمی ورزد بلکه با استفاده از هر راهکار و با هر وسیله ممکن جلوگیری هر آن تلاش و کوشش را وظیفه و مسئولیت خود میدانند که در فرجام برای حرکت ها و جنبش های اسلامی فرصت و شانس تشکیل حکومت را میدهد.
همچنان زمامداران سیاسی غرب حکومت ها و نظام های را که به استبداد و دیکتاتوری متهم می سازد تحمل شان را به خاطر دارد که مخالف فرصت یافتن حرکت های اسلامی در به قدرت رسیدن هستند.
این هم به خاطر آنکه غرب ترس دارد که نشود این جنبش های اسلامی در راستای یکجا سازی و ایجاد حلقه وصل امت اسلامی و وحدت قوت و توانایی آنها گام های عملی بردارند.
و خلافت اسلامی را احیا نمایند، این اساسی ترین ترس غرب است، و شاید عقب جنگی که غرب به نام ضد تروریزم به قیادت امریکا افروخته است تا حد بیشتری عامل و پایه اش همین ترس و نگرانی وجود داشته باشد.

 

سوم:

گاهی اگر از همین دست  حرکت ها زمامدار نظام و حاکمیت شوند برای شان هیچگونه فرصت و شانس فعالیت و کار کردن داده نمی شود.
به طور نمونه زمانی که استاد نجم الدین اربکان قدرت ترکیه را به دست آورد و وفق باور خود بر ضد نظام ستمگرانه بین المللی غرب که بربنیاد مستعمره سازی ملتهای ضعیف و استغلال موارد و منابع اقتصادی آنها استوار است، کوشش نماید که بار نخست هشت کشور بزرگ اسلامی ر ایکجا نماید که چنین کار را در مرحله اول برای وحدت امت مسلمه اساس و محور بگرداند و پس از آن، دیگر ملت های مظلوم را در محور آن جمع نماید که در نتیجه در برابر نظام و حاکمیت جهانی کنونی، نظام جهانی دیگر را برای جهان به حیث بدیل پیش نمانید.
به این اساس، جهان را از زیر بار نظام کنونی استعماری و ظالمانه غرب نجات دهد، ولی (این شانس یاری او نشد) پس از شش ماه با اعمال فشار از سوی ارتش سیکولر ترکیه از قدرت برانداخته شد و از توانایی چنین کار محروم گردید.

 

چرا غرب چنين مى كند؟

اين درو اقع سوالى خيلى مهم است و بايد به كنكاش و تحقيق گرفته شود كه چرا غرب با جديت تمام از وحدت امت اسلامى و احياى خلافت اسلامى مخالفت مى ورزد؟ و چرا چنين كار را نقطه اساسى براى استراتيژى خود گردانيده است؟
به نظرمن و به ديد كسانى كه دقيقاً تاريخ را ورق مى زنند و در پرتو واقعات تاريخى در رابطه به قضاياى پيش رو, موقف و جهت اتخاذ مى كنند، عوامل اساسى موقف گيرى غرب در رابطه به موضوعات مزبور چنين است: تمدن غرب, امروز خود را زمامدار و آقاى جهان مى داند و عملاً براى خود حق مى دهد كه جهان بايد بر اساس فكر، كلتور، فلسفه زندگى و نظام اقتصادى غرب استوار باشد و نظام سياسى و اجتماعى خود را استوار بربنياد دموكراسى ليبرالى ما نمايند، چون اين نظام به باور غرب بهترين و برجسته ترين نظام بوده كه انسان مى تواند به آن دست يابد و از ديدگاه غرب اين سيستم براى بشريت بهتراست و از سوى ديگر، به اثر چيره بودن اين نظام در جهان مشعل رهبرى و قيادت تمدن غربى همواره تابان و فروزان مى ماند.
اين همه منافع و بلندپروازى هاى غرب تا زمانى باقى مى ماند كه در فرا روى آن يك نظام و حركت محكم و سامانمند به وجود نيايد كه حاكميت و سلطه او را مورد تهديد قرار دهد.
در حقيقت يگانه تمدنى با تمام وجود در عرصه اخلاقيات و ارزش ها با تمدن غرب سرناسازگارى دارد و مى تواند تهديد را متوجه آن نمايد، عبارت از تمدن اسلامى و فكر اسلامى است.
اين تمدن داراى مقومات و زيربناهاى اخلاقى است اگر توانمندى مادى با آن يكى گردد مى تواند بزرگ ترين تهديد و خطر را متوجه تمدن غرب نمايد.
زيرا، تمدن هاى ديگرى كه در جهان است همانند تمدن چينى، تمدن چاپانى يا ديگرى اين تمدن ها با تمدن غرب در عرصه هاى عقيده، فكر و ارزش ها تفاوت  و ناهمسانى ندارند، آنگاه تهديد و خطر از طرف تمدن اسلامى متوجه تمدن غرب مى گردد كه اسباب و فكتورهاى قوه مادى را بدست آورد و اين اسباب و وسايل قوت زمانى به دست امت اسلامى مى رسد كه اينها يكپارچه و متحد شوند و در رابطه به قضاياى اساسى جهان موقف خود را همسان نمايند  ويك گونه جهت گيرى كنند، يك زمامدار داشته باشند و در زمينه اتخاذ موقف در برابر قضاياى اساسى جهان يك مرجع وجود داشته باشد، اين همه زمانى به وجود مى آيد كه امت اسلامى بار ديگر كيانى را به و جود آورند كه ما آنرا خلافت اسلامى مى گوييم.
به همين خاطر، غرب با تمام توان سعى  به خرچ مى دهد تا جلوگيرى نمايد از همه كوشش ها و تلاش هاى امت اسلامى در زمينه اعاده خلافت اسلامى و تا اين تلاش ها منتج به نتيجه مقدس نگردد!
در پهلوى اين، نبايد فراموش كرد كه ساكنان غرب تا هنوز از نامه هاى كه در زمان فتوحات خلافت اسلامى در اروپا گسيل يافته بود متأثراند.
آن نامه ها چهره خلافت اسلامى را به گونه ترسيم كرده بود كه بزرگ ترين خطر براى تمدن غربى تصور مى شد.
در اين مورد در مقدمه كتاب تاريخ قرآن كه نوشته مستشرقى به نام دورنولداست، مترجم آن (جورج تامر) پس از اينكه اشاره مى نمايد كه چنين كتاب ها را قيادت هاى فكرى غرب (خاورشناسان) مى نگارند و در آن اسلام را مورد توهين قرار ميدهند و طبق ديد خود اسلام را گمراهى مى خوانند پس از اين مى گويد: (طبعا كان هذا فى زمن هدّدت فيه الجيوش العثمانيه وسط أوروبا، ووصلت إلى مشارف فينّا، أجل، إن صورة الإسلام كانت فى ذلك الحين مطبوعة بالطابع التركي؛ حتى أن القرآن الكريم نفسه دُعى “الكتاب المقدس التركي”وهو العنوان الذى تحمله الترجمة الألمانية التى قام بها ديفيد فريدريك ميغرلين عام 1772م للقرآن الكريم من العربية مباشرة، و ربما أن هذا الواقع التاريخى ما زال يؤثر فى تشكيل صورة الإسلام فى أوروبا حتى يومنا هذا)   (مقدمة تاريخ القرآن لتيودور نولدكى المقدمة لجورج تامر ص: 13، طبع دار نشر جورج المز، نيويورك، أمريكا)
طبعاً اين زمانى بود كه ارتش خلافت اسلامى اروپاى ميانه را زيرفشار و تهديد قرار داده بود و تا پل ويانا رسيده بود.
بلى، در افكار غربيان همان تصورى ازاسلام مجسم شده بود كه تركان حايز آن بودند (متأثربودند از ديد و افكار تركان و به همان ديدى كه به تركان مى نگريستند به اسلام نيز مى ديدند) حتا قرآن كريم ” كتاب مقدس تركان” گفته مى شد و همين عنوان قرآن كريم ترجمه شده به زبان آسمانى بود كه توسط ديويد فريد ريك مكرلين در سال 1772 م ورت گرفته بود.
اروپا تا هنوز متأثر است از حالت تاريخى گذشته (حالت فتوحات وپيشتازبودن خلافت اسلامى در زمينه اقامه نظام اسلام) يعنى تا هنوز ترس و واهمه برگشت خلافت اسلامى در اروپا موجود است و غرب ترس از آن دارد كه بار ديگر همان حالتى پيش نيايد كه امت اسلامى به حيث يك امت غالب و قوتمند سربركشد و تهديد و فشار را متوجه اروپا سازد.
در عين حال،تا هنوز حالت و وضعيتى را فراموش نكرده اند كه درسده شانزده از طرف خلافت عثمانى به آن رو به رو شده بودند.
اروپا از اين ترس دارد كه اگر بار ديگر خلافت اسلامى اعاده گردد قيادت جهان به دست امت اسلامى قرار مى گيرد، چون اينها همواره تاريخ را مى خوانند و مى دانند هرگاه جبهه داخلى اسلامى قوت يافته است، اين امت و اين تمدن اسلامى بر جهان قيادت و رهبرى كرده است.
در اين عصر، همين واهمه و ترس را نيز از اسلام و تمدن اسلامى دارند و مى هراسند كه اگر امت اسلامى هماهنگ و همگام شوند و خلافت اسلامى احيا گردد، بار ديگر قيادت جهان به دست اين امت قرار مى گيرد.
اروپا اين وضعيت را هيچگاه نمى خواهد و آماده نيست كه با چنين حالت
روزى مقابل شود، همچنان اين موضوع ازهمان پلانى كه امريكا اعلان نموده است نيز پديدار مى گردد كه شعار آنها چنين بود   (The 21st  century is an American century) يعنى سده بيست و يكم سده امريكايى است. درا ين سده بايد قيادت و رهبرى جهان به دست امريكايى ها كه پيشگام تمدن غربى اند، قرار داشته باشد.
موقف امت اسلامى در زمينه احياى خلافت:
قيادت هاى فكرى و سياسى غرب و اجنت ها و دست پروردگان آنها در جهان اسلام در تلاش هستند تا ثابت نمايند كه انديشه حكومت اسلامى و احيا و اقامه خلافت اسلامى و پيوند دادن سياست به اسلام تنها نظرات و ديدگاه هاى چندى از حركت ها و جنبش هاى اسلامى است و ساير امت اسلامى با اين قشر در همين مورد اختلاف نظر دارند.

در اين مورد بسيار كتاب ها نگاشته شده و تا هنوز نيز سيرنگارش در اين مورد جريان دارد, ولى اين يك تصور و برداشت نادرست است، چون اين دست موضوعات يعنى، حكومت اسلامى و اقامه خلافت اسلامى و رابطه دين وبا سياست با نصوص مختلف شرعى ثابت مى گردد و چنان تصريح وجود دارد كه اين رأى و ديدگاه تمام مسلمانان بوده نه ديدگاه چند حزب و جماعت. دلايل اين موضوع قرار ذيل است:

 

اول- دستور به فيصله و داورى طبق اساسات شرعي:

در قرآن كريم و سنت نبوى نصوص زيادى وجود دارد كه براى هر مسلمان دستور مى دهد كه جهت حل مشكل و داورى و فيصله در موارد مورد نظرخود، به شريعت اسلام مراجعه نمايد و همچنان نصوص زيادى وجود دارد كه هشدار مى دهد براى كسانى كه شريعت را حاكم زندگى و داور حل مشكلات خود قرار نمى دهند و به مراجع غيرشرعى روى مى برند. اسلام انتخاب چنين رويكرد را گونه ى از شرك مى داند.
به گونه ى كه واضح است داورى و فيصله طبق شريعت اسلام و تطبيق و تعميل چنين فيصله ها بدون داشتن نظام و اقامه حكومت امكان پذير نيست.
بنابرين، اين همه نصوص دلالت دارند بر واجب بودن ساختن نظام و اقامه حكومت. دراين مورد نصوص بيشتر وجود دارد كه من براى جلوگيرى از اطاله كلام به اختصار به چندى آن تماس مى گيرم:
خداوند مى فرمايد: أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُواْ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُواْ إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُواْ أَن يَكْفُرُواْ بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِيداً  وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنَافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُوداً. (سورت النساء60_61) .
ترجمه: آيا نديده‏اى كسانى را كه مى‏پندارند به آنچه به سوى تو نازل شده و [به] آنچه پيش از تو نازل گرديده ايمان آورده‏اند [با اين همه] مى‏خواهند داورى ميان خود را به سوى طاغوت ببرند با آنكه قطعا فرمان يافته‏اند كه بدان كفر ورزند ولى و شيطان مى‏خواهد آنان را به گمراهى دورى دراندازد.
و چون به ايشان گفته شود به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر [او] بياييد منافقان را مى‏بينى كه از تو سخت روى برمى‏تابند.
درا ين آيه مباركه الله متعال قاعده ى را وضع نموده است كه هركسى دعواى ايمان داشتن به رسول الله صلى الله عليه وسلم را دارد و به خاطر دلاورى و فيصله قضاياى خود به كس ديگرى مراجعه مى نمايد, در حقيقت او مؤمن نيست و در دعواى خود صادق نمى باشد به خاطر آن كه معناى ايمان اين است كه انسان مسلمان در تمام عرصه هاى زندگى اش و در همه لحظات به قانون پروردگار گردن نهد، آن قانون و نظام را بپذيرد و زندگى خود را به آن همواره آراسته نمايد و كسى كه به زبان اقرار به ايمان مى نمايد ولى آنگاه كه زمان عمل فرا رسد به قانون پررودگار گردن نگذارد و اطاعت شكنى كند، براى چنين شخص جز دروغگو ديگر چه نام و لقب گفته شود؟!
در كنار اين، بايستى روى اين قضيه انديشيده شود و اين حرف به تحقيق گرفته شود كه اگر نظامى نباشد كه به اساس فرموده ها و اساسات الهى قضايا و دعاوى و مشكلات مسلمانان را به داورى و فيصله بگيرد، پس مسلمانان براى حل آن به كجا و به محضر كى مراجعه نمايند؟
بنابراين، آيات قرآن كريم از مسلمانان خواستار است كه به اساس ارزش ها و اساسات اسلام نظام بسازند.
خداوند مى فرمايد: وَإِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُونَ (48) وَإِن يَكُن لَّهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ (49) أَفِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ يَخَافُونَ أَن يَحِيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (50) إِنَّمَا كَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَن يَقُولُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (51) وَمَن يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللَّهَ وَيَتَّقْهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ. (سورت النور ايتونه 48_52)
ترجمه: و چون به سوى خدا و پيامبر او خوانده شوند تا ميان آنان داورى كند بناگاه دسته‏اى از آنها روى برمى‏تابند (48) و اگر حق به جانب ايشان باشد به حال اطاعت به سوى او مى‏آيند (49) آيا در دلهايشان بيمارى است‏يا شك دارند يا از آن مى‏ترسند كه خدا و فرستاده‏اش بر آنان ستم ورزند [نه] بلكه خودشان ستمكارند (50) گفتار مؤمنان وقتى به سوى خدا و پيامبرش خوانده شوند تا ميانشان داورى كند تنها اين است كه مى‏گويند شنيديم و اطاعت كرديم اينانند كه رستگارند (51) و كسى كه خدا و فرستاده او را فرمان برد و از خدا بترسد و از او پروا كند آنانند كه خود كاميابند (52).
خداوند در اين آيات طرزالعمل دو گروه را بيان نموده است؛ دسته نخست تنها به نام مسلمانان هستند و در حقيقت منافقان اند.
و طرزالعمل اينها و شيوه برخوردشان چنان است كه هيچگاه گردن به فيصله هاى خداوند و رسول الله صلى الله عليه وسلم نمى گذارند.
طيف دوم، مسلمانان واقعى اند كه طرزالعمل شان به گونه ى است كه هميشه جهت حل مشكلات و نجات از كشمكش ها به الله متعال و رسول الله صلى الله عليه وسلم مراجعه مى نمايند و زمام فيصله ها را به آن مى سپارند و اين آيت قرآن كريم نيز خواستار است كه نظامى هسته گذارى گردد كه همه قضايا را وفق دساتير رسول الله و آموزه هاى اسلام حل و فصل نمايد.
خداوند مى فرمايد: فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّىَ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُواْ فِى أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيماً. (النساء ايت65)
ترجمه: ولى چنين نيست به پروردگارت قسم كه ايمان نمى‏آورند مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند سپس از حكمى كه كرده‏اى در دلهايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند و كاملا سر تسليم فرود آورند (65)
در آيه ديگر آمده است: وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ. (المائده آيه 44)
ترجمه:  وكسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكرده‏اند آنان خود كافرانند(44)
همچنان مى فرمايد: وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ. (المائده45)
ترجمه: و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكرده‏اند آنان خود ستمگرانند(45)
و آِيه ديگرى آمده است: وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ. (المائده47)
ترجمه:  وكسانى كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نكنند آنان خود نافرمانند (47)
و شخصى كه قصداً و برسبيل انكار از دساتير اسلام، اين امور ناروا را انجام ميدهد از دايره اسلام بيرون مى شود، زيرا معناى اسلام اين است كه انسان گردن نهد و اطاعت نمايد حكم و دستور الله متعال و رسول الله صلى الله عليه وسلم را و كسى كه چنين نكند يعنى از حكم و دستور الله و رسول الله سركشى مى نمايد در وجود چنين شخص اسلام و خواسته هاى آن متحقق نمى گردد و اين در واقع حكم منكران از دين الله متعال است.

اگر شخصى از چنين اساسات اسلام انكار نمى ورزد و امور ناروا را بر سبيل انكار انجام نمى دهد، ولى نظام اسلام را تحقق نمى بخشد و ظلم و جفا در قلمروش چيره مى باشد، آن شخص بازهم فاسق و ظالم مى گردد.
به اساس همين آيات و نصوص ديگرى در اين مورد آمده است، علماى امت مى گويند اساسگذارى نظامى كه بربنياد احكام الهى و سنت رسول الله استوار باشد و قضايا در پرتو اساسات دين حل و فصل گردد، فرض است.
دليل دوم- نصوصى كه اطاعت از امام را لازم مى گرداند:

در قرآن كريم و سنت رسول الله صلى الله عليه وسلم بيشترين نصوصى آمده است كه اطاعت امام، خليفه و ولى الامر را لازم گردانيده است و  اين همه نصوص اقامه و تحقق خلافت و امامت را واجب گردانيده است وضمناً اين نصوص دلالت مى كند بر وجوب موجوديت امام، زيرا اگر خليفه و امام نباشد و خلافت وجود نداشته باشد، اطاعت از كى شود؟ در مورد نصوص زياد وجود دارد كه به گونه مختصر به چندى آن تماس مى گيرم:
خداوند مى فرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِى الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِى شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً. (سورت نساء آيت59)
اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد پس هر گاه در امرى اختلاف نظر يافتيد اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد آن را به [كتاب] خدا و [سنت] پيامبر [او] عرضه بداريد اين بهتر و نيك‏ فرجام‏تر است(59)
ابوالسعود در مورد اولوالامر مى گويد: وهم أمراءُ الحقِّ وولاةُ العدلِ كالخلفاء الراشدين ومَنْ يقتدى بهم من المهتدين)
يعنى مراد از اولوالامر زمامداران و اميران دنبال رو حق و حكمرانان عادل است همانند خلفاى راشدين و اين طيف از زمامداران و حاكمانى كه از آنها الگوگيرى مى نمايند و به نقش قدم شان روان باشند.
خداوند مى فرمايد: وَإِذَا جَاءهُمْ أَمْرٌ مِّنَ الأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُواْ بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُوْلِى الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ. (سورت نساء83)
ترجمه: و چون خبرى [حاكى] از ايمنى يا وحشت به آنان برسد انتشارش دهند و اگر آن را به پيامبر و اولياى امر خود ارجاع كنند قطعا از ميان آنان كسانى ‏اند كه [مى‏توانند درست و نادرست] آن را دريابند.
در اين آِيه مباركه براى مسلمانان دستور داده شد كه در زمينه قضايا و مسايلى كه اثر گذار در جامعه انسانى است به محضر رسول الله و پس از درگذشت ايشان به زمامداران مسلمانى كه پيرو خط مشى رسول الله اند براى حل و فيصله آنها مراجعه نمايند.
اين آيت ضمناً دلالت براقامه و برپاسازى خلافت مى نمايد. رسول الله صلى الله عليه وسلم مى فرمايد: من خلع يدا من طاعة لقى الله يوم القيامة لا حجة له. ومن مات وليس فى عنقه بيعة مات ميتة جاهلية. (صحيح مسلم ج: 3 ص: 1478 حديث نمره:1851 )
يعنى كسى كه  از اطاعت دست برداشت، در روز قيامت با خداوند به گونه رو در رو مى شود كه هيچ دليل به دست نمى داشته باشد و كسى در حالتى از دنيا رحلت نمايد كه بيعت نكرده باشد مرگ او، مرگ جاهليت است.
مراد از بيعت دراينجا، همانا بيعت با امام و خليفه است و پديدار است تا زمانى كه امام و خليفه وجود نداشته باشد چگونه با او بيعت صورت بگيرد؟
بناء، اين حديث ضمناً بر وجوب اقامه خلافت ولزوم احيا و اعاده آن دلالت مى كند.
همچنان رسول الله عليه وسلم مى فرمايد: من خرج من الطاعة وفارق الجماعة فمات مات ميتة جاهلية. (صحيح مسلم ج: 3 ص: 1476 حديث نمره 1848)
ترجمه: كسى كه از اطاعت (امام) سركشى نمايد و ازجماعت مسلمانان كناره گيرى نمايد و درهمين حالت از دنيا رخت سفر بندد، اين شخص به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.
اين نصوص و نصوص ديگرى از همين دست، نيز وجود دارد كه به اطاعت و فرمان بردن از امام و خليفه حكم مى نمايد كه اين همه ضمناً دلالت بر لزوم و وجوب اقامه خلافت مى نمايد، زيرا اگر نظام خلافت برپا نگردد، خليفه و امام وجود خارجى پيدا كرده نمى تواند. پس مفاد اين نصوص در زمينه طاعت خليفه از بين مى رود.

 

دليل سوم: موجوديت احكامى كه بدون اقامه حكومت تحقق نمى پذيرد:

احكام اسلام دو گونه است:نخست احكامى است كه به فرد تعلق دارد و فرد مى تواند آن را تحقق بخشد، مانند عقيده، معرفت الله متعال، عبادت هاى بدنى مثل نماز، روزه، زكات و…
دوم- عبادت ها و احكامى وجود دارد كه مربوط به اجماع و زندگى باهمى مى شود كه آن را فرايض جمعى مى توان گفت و اين همان واجبات و فرايضى است بر اين امت من حيث امت يعنى به گونه جمعى فرض شده  است مثل جهاد، نظام احتساب، امر بالمعروف و نهى عن المنكر، اقامه حدود شرعى، پاسدارى و حفاظت از تماميت ارضى، تنظيم نظام ارتشى و …
در يك جامعه اسلامى انجام دادن و توجه به اين همه فرض است و تحقق وانجام دادن اين فرض بدون اقامه و احياى خلافت اسلامى ممكن نيست، قاعده وجود دارد: “مالايتم الواجب الابه فهو واجب” يعنى امورى كه اداى
فرض به آن وابسته باشد، توجه و تحقق آن نيز لازم است. تا با اداى آن زمينه براى تحقق فرض اصلى فراهم گردد، بنابراين، وجود خلافت اسلامى فرض است.

 

دليل چهارم- منافع امت اسلامى وابسته به احياى خلافت اسلامى است:

دليل چهارم دليل عقلى است، وا ين دليل چنين است كه بيشترينه منافع و مصالح امت مسلمه در احياى خلافت اسلامى گره خورده است كه بدون موجوديت خلافت اسلامى دستيابى به آن ناممكن است و به همين گونه بسا مفاسد، خطرات، بحران ها و مشكلات وجود دارد كه از رهگذر عدم موجوديت خلافت اسلامى به وجود آمده است. منافع و مصالحى كه براى اين امت در موجوديت خلافت اسلامى و مفاسد و مشكلاتى كه در عدم موجوديت آن, به پيمانه زياد است و در عين حال پديد اراست  كه نياز به تذكار نيست.چون كه درنظرداشت منافع امت و تلاش براى نجات آن در بحران ها، تنش ها و دشوارى ها فرض بوده و به اساس قاعده شرعى” مايتوقف عليه الواجب فهوواجب” يعنى آنچه كه اداى واجب موقوف است تحقق آن نيز واجب است” اقامه خلافت اسلامى فرض است تا بدين وسيله گامى براى تأمين منافع امت اسلامى و تلاشى در از بين بردن زمينه ها و مايه هاى فسادآفرين و مشكلات زا صورت پذيرد.

 

دليل پنجم- اجماع امت:

اقامه خلافت اسلامى و وجود امامت و خلافت از ديدگاه اجماع امت فرض است و اين اجماع در تمام زمان ها وجود داشت، در اين زمينه ابن خلدون در مقدمه خود مى نويسد: (ثم إن نصب الإمام واجب قد عرف وجوبه فى الشرع بإجماع الصحابة والتابعين، لأن أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم عند وفاته بادروا إلى بيعة أبى بكر رضى الله عنه وتسليم النظر إليه فى أمورهم. وكذا فى كل عصرمن بعد ذلك. ولم يترك الناس فوضى فى عصر من الأعصار. واستقر ذلك إجماعاً دالاً على وجوب نصب الإمام) مقدمة ابن خلدون(1/ 98 )
يعنى  نصب امام فرض است و فرضيت آن در شريعت اسلامى توسط اجماع صحابه و تابعين ثابت شده است، زيرا صحابه كرام همزمان با وفات رسول الله صلى الله عليه وسلم با ابوبكرصديق رضى الله عنه بيعت كردند و زمام امور را به ايشان سپردند به همين سان، پس از روزگارصحابه رضى الله عنهم در هر زمان چنين اجماع وجود داشت و در هيچ زمانى امت بى سرپرست و بى نظم و پراگنده گذاشته نشده بود و چنين عمل متوارث امت در نصب امام و اقامه خلافت، حيثيت اجماع امت را به خود گرفته بود.

 

آيا اين دلايل براى اثبات لزوم اقامه خلافت اسلامى كافى است؟

عده يى به همين باورمندهستند به ويژه آنهاى كه تحت تأثير فكر غربى قرار دارند آنها به اين باورمند كه اين دلايل تنها خواستار ساختن يك نظام است نه مقتضى اقامه خلافت اسلامى كه فراگير و جهان شمول باشد، و آنچه كه شما ارايه فرموديد همه توسط ساختن نظام هاى محلى انجام مى يابد. بنابرين، در هركشور بايد نظام ساخته شود و ديگر نيازى براى تشكيل و حفاظت كيان خلافت اسلامى احساس نمى شود و ظاهراً اين يك سوال بسيار موجه است ليكن اگر ما در كنار نصوص و دلايل مزبور دلايل ديگرى را بگذاريم از همه واضح مى گردد كه بدون درنظرداشت خلافت اسلامى، نظام هاى كوچك محلى طرف قناعت قرار نمى گيرد، بلكه آن همه نصوص خواستار ساختن يك نظام عمومى و جهان شمول است كه ممثل تمام امت اسلامى قرار بگيرد و اين نظام عمومى و جهان شمول را خلافت اسلامى مى گوييم، نصوصى كه دراين مورد آمده زياد است كه به طور نمونه به ذكر چند آن بسنده مى كنم.خداوند مى فرمايد:(إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ )(سورت الانبياء92).
ترجمه: اين است امت‏شما كه امتى يگانه است و منم پروردگار شما پس مرا بپرستيد.
همچنان خداوند مى فرمايد:(وَإِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ). (سورت المؤمنون52).
ترجمه: و در حقيقت اين امت‏شماست كه امتى يگانه است و من پروردگار شمايم پس‏از من پروا داريد.
خداوند اين امت را يك امت گفته است، معناى آن اين است كه شما بايستى يك امت باشيد و زمانى كه قيادت اين امت يكى نباشد و فيصله هاى اين امت يكى نباشد و موقف  وموقف گيرى هاى شان همسان و يكسان نباشد, آيا اين امت را يك امت گفته مى شود؟
بنابرين، وحدت و يكپارچگى اين امت شرعاً فرض بوده و بدان مكلف گرديده اند.
و براى اين امت در جهت تحقق مامول فوق بدون به ميان آوردن يك كيان جهانى كه آن را خلافت اسلامى مى گوييم ممكن پذيرنيست.
همچنان خداوند مى فرمايد:(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَر). (سورت توبه71).
ترجمه: و مردان و زنان با ايمان دوستان يكديگرند كه به كارهاى پسنديده وا مي‏دارند و ازكارهاى ناپسند باز مي‏دارند.
مفسرين در تفسير واژه اوليا مى گويند كه مراد از آن اين است كه اينها از هرنوع كمك و همكارى متقابل دريغ نمى ورزند و در وقت هجوم مشكلات موقف و ديدگاه هاى شان  يكى مى باشد و مثال آنها چنان است كه رسول الله صلى الله عليه وسلم فرموده اند: المؤمن للمؤمن كالبنيان يشد بعضه بعضا.
يعنى مؤمن براى مؤمن ديگر بسان خشتى است كه يكديگر را استحكام مى بخشد.
آيا چنين حالت ممكن است كه بدون خلافت اسلامى به وجود آيد؟ خداوند مى فرمايد:(وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاء فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً). (سورت ال عمران103).
ترجمه: و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت‏ خدا را بر خود ياد كنيد آنگاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد پس ميان دلهاى شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد.
اين آيه نيز صريح است كه بايد امت اسلامى از تشتت دست بردارند و يكى شوند و گروه گرايى ها و گروه سازى هاى كوچك چه آنكه سياسى باشد يا غير آن زمانى به ميان آمده مى تواند كه امت اسلامى يك قيادت و يك مرجع رهبرى داشته باشد  وخلافت اسلامى احيا گردد.
پيغمبرصلى الله عليه وسلم با كلمات كوبنده قضيه وحدت و يكپارچگى امت مسلمه را در زير سايه خلافت اسلامى مطرح نموده است به گونه نمونه به چند حديث اشاره مى نمايم: من خرج من الطاعة وفارق الجماعة فمات مات ميتة جاهلية. ومن قاتل تحت راية عمّيّة يغضب لعصبة أو يدعو الى عصبة أو ينصر عصبة فقتل فقتلة جاهلية.

ومن خرج على أمتى يضرب برّها وفاجرها، ولا يتحاش من مؤمنها، ولا يفى لذى عهد عهده فليس منى ولست منه.(صحيح مسلم ج: 3 ص: 1476، حديث نمره:1848، مسند أحمد ج: 2 ص: 296، حديث نمره:7931، صحيح ابن حبان ج: 10 ص: 441 و محدثين ديگرى نيز اين را روايت كرده اند طبعا صحيح است)
ترجمه: كسى كه از اطاعت امام سركشى نمايد و از جماعت مسلمانان كناره گيرى كند و در اين حالت از دنيا رحلت نمايد او به مرگ جاهليت مرده است و كسى كه تحت درفش مجهول الهويت (قوم، زبان، سمت و …) جنگ نمايد و به خاطر قضيه عصبيت برآشفته و خشمگين گردد و مردم را به سوى تعصبات فرا خواند  وطرفدارى و معاونت از قوم (به خاطرقوميت نه براساس معيارهاى حق) نمايد و درهمين حالت كشته شود، مرگ او نيز مرگ جاهليت است. و كسى كه برضد امت من بغاوت نمايد و كسان نيك  وبد را بكشد و نه اعتنايى به مسلمان كند و نه عهد و پيمان گروه هاى معاهد و كفار را به انجام رساند  وآن را فراچشم داشته باشد، نه اين طيف با من رابطه دارند و نه من با چنين كسان رابطه ى دارم.
در اين حديث احترام به تمام قيادت جماعى امت و اطاعت از آنها را لازم گردانيده است و كسى كه با قيادت خلافت اسلامى بيعت نداشته باشد او را گيرآمده به گردابه گناه بزرگ حساب مى نمايد.
رسول الله صلى الله عليه وسلم در پاسخ به پرسش خذيفه بن اليمان مبنى براينكه در زمان بروز فتنه و اختلاف، شر و بدامنى چه بايد نمايد؟ فرمودند: تلزم جماعة المسلمين وامامهم، فقلت: فإن لم تكن لهم جماعة ولا إمام؟ قال فاعتزل تلك الفرق كلها. (متفق عليه).
يعنى با امت اسلامى و جماعت مسلمانان باش ودر كنار امام مسلمانان قرار داشته باش، و اگر خلافت و جماعت مسلمانان وجود نداشته باشد و نه امامى موجود باشد، از همه گروه ها دورى و يكسوى را برگزين.
معناى حديث چنين نيست كه در صورت عدم موجوديت خلافت اسلامى و امام، انسان موقف منفى و سلبى را اختيار نمايد، بلكه معناى آن چنين است كه انسان در كنار اينها و در جبهه تأييد شان قرار نداشته بلكه در راستاى احيا و اقامه خلافت اسلامى تلاش نمايد.
در برخى از احاديث به منظور وحدت قيادت و رهبرى، حكم به از بين بردن كسانى شده است كه امت را پارچه پارچه مى نمايند و اختلاف و نفاق را بر مى آفرينند و سدى فراروى اقامه خلافت سراسرى قرار مى گردند.
رسول الله صلى الله عليه وسلم مى فرمايد:  من بايع إماما فأعطاه صفقة يده وثمرة قلبه فليطعه إن استطاع، فإن جاء آخر ينازعه فاضربوا عنق الآخر. (صحيح مسلم ج: 3 ص: 1472 حديث1844).
ترجمه: كسى كه با امامى بيعت مى نمايد و به او دست مى دهد  واخلاص و صميمت قلب را در طبق او مى گذارد تا هنگامى كه ممكن باشد از وى اطاعت نمايد و اگر امام ديگر سربركشد و با امام نخست كشمكش و جدال را به راه اندازد شخص پسين را سرزنيد.در حديثى ديگر آمده است: إذا بويع لخليفتين فاقتلوا الآخر منهما. (صحيح مسلم ج: 3 ص: 1480، حديث نمره1853).
يعنى هرگاه با دو خليفه بيعت صورت گيرد، از ميان آن دو، دومينش را بكشيد.

 

دليل دوم در همين مورد:

به گونه كه واضح است شايد با ساختن نظام هاى كوچك محلى، منافعى چند به دست آورده شود و با آن از بى نظمى و بى بندوبارى جلوگيرى صورت گيرد، ولى امت اسلامى من حيث يك امت، منافع و مصالحى دارد كه دستيابى به آن بدون احيا و اقامه خلافت اسلامى ناممكن است.
ازآن جمله نقش امت اسلامى در تعيين سرنوشت مطابق با وزن و جايگاه سنگينش، همچنان بازى كردن نقش و داشتن جايگاه فرازمند به حيث پيشتازترين تمدن، درقيادت  ورهبرى بشريت، دستيابى به اين امر و امورديگرى از همين دست، بدون صورت پذيرى و تحقق يابى خلافت اسلامى ممكن نيست.
در پهلوى اين، به اثر نبود خلافت اسلامى، امت مسلمه گرفتار مفاسد شده است، به طورنمونه مى توان از عقبماندگى، باردوش شدن به ديگران، يا هم آماج تهديد، فشار و ضربات قرارگرفتن ديگران نام برد و اين از همان گونه مفاسدى است كه رهايى از آن و عليه آن مبارزه كردن فرض است.
ولى تحقق اين فريضه وابسته است به موجوديت و تكوين خلافت همگانى و به تحرك و جهش امت اسلامى. بنابراين، بسنده كردن به ساختن نظام هاى محلى درست نيست بلكه ساختن واقامه خلافت اسلامى براى تحقق امور فوق فرض شده است.

 

ديدگاه هاى علما در مورد احياى خلافت اسلامي:

در پرتو دلايل مزبور همه علما و فقها امت اسلامى در قضيه فرضيت احيا و اقامه خلافت اسلامى اتفاق نظر دارند.
معناى اين جمله  اين است هركسى در اين مورد تلاش و سعى بخرچ نمى دهد و گام هاى عملى برنمى دارد، وى مقصر و آلوده به گناه است، چون كه اين نظرهمه علماست و هركدام آن در اين مورد به صراحت صحبت كرده اند و نقل تمام ديدگاه هاى آنان در اينجا كار بسى سنگين است.
بناء، در اينجا در زمينه وجوب امامت، ديدگاه چندى از علماى پيشين را نقل مى كنم.دراين زمينه امام قرطبى، مفسرمشهور و يكى از فقهاى برجسته مالكى مى گويد: در زمينه وجوب نصب و موجوديت امام هيچ اختلافى در ميان امت وجود ندارد و همچنان در ميان حضرات ائمه رحمهم الله در اين مورد اختلافت وجود نداشت، جز اختلافى كه از ابوبكرالاصم (عبدالرحمن بن كيسان معتزليت 505 هـ) نقل شده است، اين هم به خاطرى كه او حس آگاهى و درك از شريعت را از دست داده بود و همچنان اختلاف نقل شده از كسانى كه دنبال رو او بودند، اينها باورمند به وجوب تعيين و موجوديت امام نبودند و چنان باور داشتند كه چنين امر لازم نيست ولى در شريعت مجال و گنجايش پرداختن به اين موضوع وجود دارد. ابوبكر الاصم مى گويد: زمانى كه امت اسلامى فريضه حج را ادا نمايند، پديده جهاد را تحقق بخشند، انصاف و عدالت را در ميان خويش رعايت نمايند و به گونه درست و بادرنظرداشت انصاف و عدالت غنايم و صدقات را به مستحقان آن برسانند و حدود و قوانين جزائى شرعى را برمجرمان تطبيق دهند (بدين وسيله نظام به وجود مى آيد و امنيت و آرامش تأمين مى گردد و نيازى براى نصب و تعيين امام احساس نمى شود، بناء، ) نصب امام و موجوديت او واجب نيست. (تفسير قرطبى ج1 ص264).
اينجا سوالى متوجه اين گروه مى شود كه آيا تحقق و تأمين چنين امور بدون موجوديت امام امكان پذيراست؟ عقل چنين چيز را ممكن نمى داند. بناء، براى سروسامان بخشيدن امور مزبور نصب و موجوديت امام واجب شده است.
همچنان علاءالدين الكاسانى، يكى از مشهورترين فقيه حنفى مى گويد: تعيين  و نصب امام  خليفه فرض است. و دراين مورد ميان رهروان و پيروان حق اختلافى وجود ندارد واختلاف يك عده از معتزله در اين قضيه مدار اعتبار نيست، زيرا دراين مورد اجماع صحابه صورت گرفته است وهمچنان امت اسلامى به اين قضيه نيازاشد و ضرورت مبرم دارد، چون كه تطبيق و تنفيذ احكام شرعى، طرد ظلم و فراهم كردن زمينه هاى انصاف ميان ظالم و مظلوم كه مظلوم به حقوق خود نايل آيد و جدال و كشمكش خاتمه يابد كه اين امر بدون شك همواره زمينه بروز و شيوع هرگونه فساد را بار مى آورد و ازهمين دست منافع و مصالح ديگرى نيز وجود دارد كه همه آن وابسته به موجوديت امام است. (بدائع الصنائع ج: 7 ص:2).
به همين سان، ابن حجرالهيثمى، يكى از مشهورترين فقيه شافعى المذهب، مى گويد: اين هم واضح باشد كه صحابه كرام رضى الله عنهم به اين اتفاق دارند كه پس از گذشت دور نبوت، تعيين و نصب امام و خليفه فرض است و صحابه كرام اين را از همه موضوع اهم و ضرورى دانسته بودند.
واضح است كه ياران رسول الله صلى الله عليه وسلم قبل از دفن ايشان به حل اين مسأله پرداختند و به نصب خليفه مبادرت ورزيدند و اختلافى كه درميان صحابه پديدار شد كه خليفه كى تعيين شود؟ هيچ نقصان و صدمه ى به اجماع صحابه در اين مورد نمى رساند. (الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة – (1 / 25)  ابن حجر الهيثمى، طبع مؤسسه الرساله، بيروت، عام 1997م، تحقيق: عبد الرحمن بن عبد الله التركى، وكامل محمد الخراط).
به خاطر پراهميت و اساسى بودن اين قضيه، علماى امت اين موضوع را در كتاب هاى عقايد نيز به بحث و تحقيق گرفته اند، طورى كه مشهورترين كتاب درباب عقيده، شرح المقاصد، تصنيف علامه سعدالدين تفتازانى در اين زمينه مى نگارد: تعيين و نصب امام و خليفه پس از پايان روزگار نبوت بر مسلمانان فرض است.اهل سنت و جماعت در روشنايى نصوص شرعى تعيين امام را فرض قرار داده اند.همچنان بيشترگروه معتزله نيز باورمنداند كه عقلاً چنين كار فرض است و شيعه و سبعيه (سبعيه يك از گروه هاى شيعه بود كه باورداشتند كه بايد امامان به مثل آنكه هفتهُ هفت روز است بايد هفت امام نيزباشد و بعداً اين گروه به سوى الحاد روبردند)  و… مى گويند: اين كار برالله متعال فرض مى باشد. (شرح المقاصد د سعد الدين التفتازانى، ج2 ص273)
همين گونه سيف الدين الامدى مى گويد: مذهب اهل حق دراين باب نيز مبنى بر فرضيت تعيين امام است و اطاعت مسلمانان از وى شرعا نيز فرض است. (غايه المرام فى علم الكلام، على بن أبى على بن محمد بن سالم الآمدى، ص 364، الناشر : المجلس الأعلى للشئون الإسلامية – القاهرة ، 1391هـ تحقيق : الاستاذ الدكتور  حسن محمود عبد اللطيف الشافعى.

 

ديدگاه مسلمانان  هم اكنون همين است

طورى كه قبلاً گفتيم، قيادت هاى فكرى غرب و قلم پردازان مزدور آنها در جهان اسلام در تلاش آنند كه نشان بدهند كه در ميان امت اسلامى عده ى هستند كه بحث احيا و اعاده خلافت اسلامى را مطرح مى كنند و اين طيف را آنها آماج بهتان علمبرداران و حاميان اسلام سياسى قرار مى دهند  ومى گويند كه اين دسته اسلام را براى مقاصد سياسى خود استعمال مى كنند و از آن به حيث ابزار استفاده مى نمايند و توصيه آنها اين است كه هميشه اسلام از سياست دور نگهداشته شود.شكوه از آن نويسندگان و خامه پردازان غربى نيست كه چنين مى گويند چون از طبيعت اصيل اسلام ناآگاه هستند و اسلام را همانند دين تحريف شده نصرانيت مى نگرند، ولى شكوه و گلايه از آن كسانى است كه طبيعت اسلام را درست مى شناسند و آگاه هستند كه اسلام همه امور زندگى بشر را طبق تعليمات ويژه خود سروسامان داده است و تمام ابعاد زندگى را در برگرفته است.
و خداوند آنها را كه در يك بخش زنگى به اسلام چنگ مى زنند و در بخش ديگر آن را فراموش مى كنند و به آن عامل و پابند نمى باشند  تعبير به كفر كرده است طورى كه مى فرمايد: أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكتَابِ وَتَكفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاء مَن يَفْعَلُ ذَلِك مِنكمْ إِلاَّ خِزْى فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ. (البقره اّيت58)
ترجمه: آيا شما به پاره‏اى از كتاب [تورات] ايمان مى ‏آوريد و به پاره‏اى كفر مى ‏ورزيد پس جزاى هر كس از شما كه چنين كند جز خوارى در زندگى دنيا چيزى نخواهد بود و روز رستاخيز ايشان را به سخت‏ ترين عذابها باز برند و خداوند از آنچه مى‏كنيد غافل نيست.
اين مردم تنها به خاطر عناد و فريب ديگران به چنين كار مبادرت مى ورزند.
دليل اين موضوع اين است كه همه علماى كه عضو هيچ تنظيم سياسى و جريان و حركتى نبودند كه آنها به نام اسلام سياسى ياد شوند، بازهم اينها همواره قضيه احياى خلافت اسلامى را مطرح كرده اند و برپايى آن را بر مسلمانان فرض گفته اند.
شايد بسيارى از مردم در مورد تحريك خلافت در زمان استعمار بريتانوى در هند آگاهى داشته باشند كه آن حركت با همراهى و همگامى علماى مدرسه يى آغازگرديد و به پيش راه بازكرد و يگاه هدف آن نگهداشت خلافت اسلامى بوده و اين طيف از علماى مدرسه چنين كار را به غرض اداى يكى از فرايض اسلام انجام مى دادند، به همين سان ياد كردن مولانا محمودالحسن ديوبندى، لازم است كه وى وعده ى ديگرى همچون ايشان، كسى آنها را به حيث نمايندگان اسلام سياسى نمى شمارد، همچنان در جهان عرب شيخ محمد ابوزهره، شيخ عبدالعزيز بن باز، مصطفى الزرقاء در شام، شيخ محمد متولى الشعراوى، شيخ محمد الامين الشينقيطى و كسانى ديگر به همين سان، هيچ كدام از ايشان عضو هيچ جريان و حركتى نبودند ولى باورمند بودند كه احيا و اعاده خلافت اسلامى بر امت اسلامى فرض است.
از اينجا به وضوح معلوم مى گردد كه اين فريضه احياى خلافت رأى همه امت است و در اين مورد تخصيص و استثنا وجود ندارد و در اين مورد ديدگاه هاى برخى از جريان هاى اسلامى را به طور مختصر نقل مى كنم.

 

اخوان المسلمين و قضيه خلافت اسلامي:

از همه مشوهرترين جريان اسلامى در جهان يكى از اهداف بزرگ خود همانان اعاده خلافت اسلامى را مى شمارد  وآن را يك قضيه شرعى مى داند، اگر همان اوضاع و شرأيطى كه هسته نهضت اخوان المسلمين گذارده
شد به مطالعه قرار داده شود، آشكار مى گردد كه اين جريان در حقيقت به منظور احياى خلافت و اعاده مجد و عظمت از دست رفته مسلمانان تشكيل گرديده بود.نخستين مرشد عام اين نهضت شهيد امام حسن البناء در يكى ا اركان بيعت (عمل) در زمينه اعاده خلافت چنين مى فرمايد: (مراتب العمل يبدأ بإصلاح الفرد ثم تكوين الأسرة المسلمة، ثم تكوين الشعب المسلم، ثم بتحرير الوطن من أى سلطان أجنبي، ثم العمل على إصلاح الحكومة حتى تكون إسلامية بحق، ثم إعادة الكيان الدولى للأمة الإسلامية بتحرير أوطانها وإحياء مجدها وتقريب ثقافاتها وجمع كلمتها حتى يؤدى ذلك كله إلى إعادة الخلافة المفقودة والوحدة المنشودة) (ساله التعاليم ركن العمل) يعنى مراتب عمل همانا از اصلاح فرد شروع مى گردد تا به اصلاح خانواده مسلمان، تشكيل يك ملت مسلمان، آزادى جهان اسلام از زير يوغ و سلطه بيگانگان، اصلاح حكومت كه واقعاً آراسته به زيور اسلام گردد، تحكيم وحدت امت اسلامى، نزديك سازى ميان فرهنگ هاى آنها، احيا و اعاده مجدو عزت از دست رفته مسلمانان، زمينه سازى تشكيل يك امت اسلامى از رهگذر آزاد سازى جهان اسلام از قيد و بند استعمار، تا اين همه براى احياى خلافت اسلامى و به ميان آمدن وحدت اسلامى در فرجام بينجامد.
امام حسن البناء شهيد در رساله الموتمر الخامس مى گويد: (إن الإخوان المسلمين يعتقدون أن الخلافة رمز الوحدة الإسلامية ومظهر ارتباط بين أمم الإسلام .. والخليفة مناط كثيرٍ من الأحكام فى دين الله …والأحاديث التى وردت فى وجوب نصب الإمام وبيان أحكام الإمامة وتفصيل ما يتعلق بها لا تدع مجالاً للشك فى أن من واجب المسلمين أن يهتموا بالتفكير فى أمر خلافتهم …والإخوان المسلمون لهذا يجعلون فكرة الخلافة والعمل لإعادتها فى رأس مناهجهم، وهم مع هذا يعتقدون أن ذلك يحتاج إلى كثير من التمهيدات التى لا بد منها، وأن الخطوة المباشرة لإعادة الخلافة لابد أن تسبقها خطوات، لابد من تعاون تام ثقافى واجتماعى واقتصادى بين الشعوب الإسلامية كلها، يلى ذلك تكوين الأحلاف والمعاهدات، وعقد المجامع والمؤتمرات بين هذه البلاد… ثم يلى ذلك تكوين عصبة الأمم الإسلامية حتى إذا تم ذلك للمسلمين نتج عنه الاجتماع على الإمام الذى هو واسطة العقد، ومجتمع الشمل، ومهوى الأفئدة)(مجموعه رسائل الإمام حسن البنا ص 144_145)
حركت اخوان المسلمين باورمند است كه خلافت اسلامى رمزوحدت و يكپارچگى اسلامى و مظهر و نماد تحكيم روابط و هماهنگى ميان ملت هاى اسلامى است و بدون موجوديت امام و خليفه بسا از احكام دين پروردگار مورد تطبيق قرار نمى گيرد و مجال و توان تحقق نمى يابد، آن دسته از احاديثى كه در زمينه لزوم تقرر و تعيين خليفه آمده است و حكام و مسايل خلافت و امامت را بيان نموده است، ديگرشك و ترديدى بر فرضيت اقامه خلافت باقى نمى گذارد  و برمسلمانان فرض مى گرداند كه درمورد احيا و اعاده آن به تفكر و خرد ورزى بپردازند.
به همين خاطرحركت اخوان المسلمين قضيه خلافت و تلاش براى احيا و اعاده آن را در جمله اولويت هاى كارى خود قرار داده است، ولى درپهلوى اين، نهضت اخوان باورمند است كه چنين كار يعنى احيا و اعاده خلافت اسلامى نيازمند به كارهاى مقدماتى و تلاش هاى پيشزمينه يى دارد  وقبل از برداشتن قدم در جهت احياى آن بايستى گامهاى چند مقدماتى برداشته شود.

نخست تحكيم انديشه همكارى و تنيدن رشته معاونت فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى ميان ملت هاى مسلمان و پس از آن به ميان آوردن پيمان ها، معاهدات و نشست هاى مشترك در بين كشورهاى اسلامى، ازاين پس، تشكيل اداره بين اللملى ميان كشورهاى اسلامى و ملتهاى مسلمان، همانند سازمان ملل متحد كنونى، هرگاه اين همه گام هاى برداشته شود، بعد ازاين، به گونه طبيعى مسلمانان در زمينه خليفه و امام همنظرى و اتفاق به وجود مى آيد، امامى كه نقطه وصل و نقطه مركزى وحدت مسلمانان و عامل گردهم آورى و جمع سازى كشورهاى اسلامى قرار مى گيرد و اين خواسته قلبى تمام مسلمانان مى باشد.
امام حسن البناء در رسايل خود مى فرمايد: ما خواستار اصلاح فرد مسلمان، خانواده مسلمان، ملت مسلمان، حكومت اسلامى هستيم و پس از آن، خواستار اقامه نظامى كه قيادت تمام كشورهاى اسلامى را به عهده گيرد، و همه اقشار و توده هاى پراگنده مسلمانان را جمع نمايد و عزت و عظمت از دست رفته شان را اعاده نمايد و سرزمين هاى اشغال شده شان را از دست استعمار آزاد نمايد و درفش جهاد را به اهتزاز در آورد و علم دعوت را برافرازد تا آنكه بار ديگر جهان با تعليمات اسلام نيك بخت و آراسته گردد.
در روشنايى اين گفتار امام حسن البناء شهيد مى توان گفت كه اخوان المسلمين همانند ديگر مسلمانان احيا و اقامه خلافت اسلامى را هدف خود مى داند، ولى تفاوت ديدگاه اخوان با ديگران در اين است كه اينها عملاً در اين مورد به تلاش پرداخته اند.
و براى تحقق اين هدف پلان و برنامه منظم و دقيق سنجيده اند و ازهمان آوان تاسيس حركت اخوان المسلمين تا اكنون مطابق آن به فعاليت پرداخته اند و پيوسته به پيش مى روند و شيوه كار اخوان دراين زمينه چنين است كه به فعاليت تدريجى و مرحله وار مى پردازند وباوردارند كه بدون برداشتن گام هاى تدريجى و كارهاى مرحله ى نمى توان به احياى خلافت پرداخت بلكه نخست از رهگذر اصلاح فرد، اصلاح خانواده و جامعه به تشكيل حكومت هاى اسلامى در همه كشورها پرداخت بعد ازاين، به اثر تحكيم روابط و نزديك شدن ارتباطات آنها هسته سازمان ملل (مسلمان) گذاشته شود كه از اين طريق راه ها و زمينه هاى خلافت اسلامى هموار مى گردد و اين يگانه راه طبيعى براى تحقق هدف احياى خلافت اسلامى است.

 

حزب التحرير و قضيه احياي خلافت اسلامي:

حزب التحرير نيز از همان جمله جريان ها و نهضت هاى است كه به منظور اعاده و احياى خلافت اسلامى تلاش مى نمايد و آن را يگانه كار براى خود مى انگارد. در اين مورد در يك كتاب رسمى(حزب التحرير دوگونه كتاب دارد نوع اول كتاب هاى است كه رسماً به اين حزب منسوب است، آنچه كه در اين كتاب ها وجود دارد ديدگاه هاى اصلى اين حزب به حساب مى رود. دوم آن دسته از كتاب هاى است كه رسماً به اين حزب منسوب نبوده و همچنان مهم نيست حزب با تمام افكار و نوشته هاى آن موافقت داشته باشد با وجود آنكه حزب آن را تأييد مى نمايد. و من از كتاب هاى نقل قول مى كنم كه كتاب هاى رسمى اين حزب بود و ديدگاه هاى حزب را رسماً انعكاس مى دهد كه از آن جمله كتاب  (منهج حزب التحرير في التغيير) است كه در وب سايت رسمى اين حزب نشر گرديده است) حزب التحرير آمده است:(إن القضية المصيرية للمسلمين في العالم أجمع هي إعادة الحكم بما أنزل الله، عن طريق إقامة الخلافة، ونصب خليفة للمسلمين يبايعَ على كتاب الله وسنة رسوله، ليهدم أنظمة الكفر، ويضع أحكام الإسلام مكانها موضع التطبيق والتنفيذ، ويحوّل البلاد الإسلامية إلى دار إسلام، والمجتمع فيها إلى مجتمع اسلامى، ويحمل الإسلام رسالة إلى العالم بالدعوة والجهاد) (منهج حزب التحرير في التغيير) در تمام جهان قضيه اساسى نزد همه مسلمانان همانا احياى خلافت اعاده كردن حاكميت دين الله متعال و گماشتن چنان خليفه و امامى كه بر اساس كتاب الله و سنت رسول الله صلى الله عليه وسلم با وى بيعت صورت گيرد تا بنيادهاى نظام كفرى  را بركند و در عوض آن , احكام اسلام را به معرض تطبيق و تنفيذ قرار دهد، كشورهاى اسلامى را به دارالاسلام تبديل كند و جامعه كنونى را به جامعه اسلامى برگرداند و با راه انداختن دعوت و جهاد, اسلام را به حيث يك پيام براى همه جهان برساند.
تا اينجا كه اعاده خلافت اسلامى را هدف خود قرار دهد، درست است، ولى همه كشورهاى اسلامى را دارالاسلام نگفتن بسا مشكلات را بدنبال مى آورد.
همچنان حزب التحرير برنامه و منهجى را كه براى احياى خلافت بكار مى برد نه واضح است و نه زمينه سازتحقق و برآوردن هدف. حزب التحرير تنها از رهگذر فعاليت هاى سياسى مى خواهد به هدف احياى خلافت برسد، براين موضوع نه تنها تركيز مى ورزد بلكه همه آن طرق و وسايلى كه منجر به تكوين شخصيت يك مسلمان مى گردد را رد مى نمايد، نه تربيت ايمانى و روحى را ضرورت مى پندارد و نه هم تربيت اخلاقى و علمى را.
همچنان پيش از پرداختن به مرحله ساختن حكومت و احياى خلافت، تلاش براى ساختن جامعه اسلامى را كار خود نمى دانند و در اين زمينه بذل همت و توجه نمى ورزند.
و برنامه تلاش براى كارهاى عملى در اسلام در واقع از منهج و برنامه هاى آنها بيرون است، دراين مورد كتاب رسمى آنها (مفاهيم حزب التحرير) چنين مى نگارد: (وأما الدعوة التي تحملها جماعة أو كتلة, فهي أعمال تتعلق بالفكر, ولا تتعلق بالقيام بأعمال أخرى, ولذلك تأخذ الناحية الفكرية لا الناحية العملية فتقوم بما يفرضه عليها الشرع في مثل هذه الحال, حتى توجد الدولة الإسلامية ثم تبدأ الناحية العملية في الدولة) (مفاهيم حزب التحرير ص74 ، الطبعه السادسه، كال2001 م)
دعوتي را كه يك جماعت و تنظيم بدوش مى گيرد، عبارت از همان كارهاى است كه تعلق و پيوند با فكر مى گيرد و با ديگركارهاى عملى ارتباطى نمى داشته باشد، به همين خاطر، جماعت اهتمام به جانب قضاياى فكرى مى ورزد و اهتمام به كارهاى عملى مورد توجه اش نمى باشد، بدين سان، جماعت در اين شرايط و ظروف، كارهاى را انجام مى دهد كه شريعت از آن خواستار است تا زمانى كه حكومت اسلامى برقرار گردد و در زيرسايه حكومت اسلامى زمان پرداختن به كارهاى عملى آغاز مى گردد.
اين همان مفاهيمى است كه حزب التحرير برمبناى آن استوار است، يعنى حزب التحرير اكنون خود را مكلف نمى داند كه در جامعه اسلامى، مردم را به سوى برنامه هاى عملى اسلام و اخلاقيات آن فراخواند و جامعه خود را با زيور اسلام آراسته نمايد، چنين كار تا هنوز در برنامه هاى شان اصلا شامل نيست.در جاى اين موضوع را خيلى به صراحت مى گويند: (ولذلك يجب أن تكون الكتلة التي تحمل الدعوة الإسلامية كتلة سياسية, ولا يجوز أن تكون كتلة روحية, ولا كتلة خلقية, ولا كتلة علمية, ولا كتلة تعليمية, ولا شيئا من ذلك, ولا ما يشبهه, بل يجب أن تكون كتلة سياسية, ومن هنا كان حزب التحرير ـ وحزب اسلامي ـ حزبا سياسيا, يشتغل بالسياسة, ويعمل لأن يثقف الأمة ثقافة تبرز فيها الناحية السياسية)  (كتاب گذشته ص78).
په همين خاطر لازم است گروهى كه حامل دعوت اسلامى مى باشد بايد يك گروه سياسى باشد  درست نيست كه آن گروهى باشد كه به سوى روحانيت فراخواند يا كتله ى باشد اخلاقى و به سوى اخلاقيات فراخواند يا از آن يك گروه علمى و تعليمى ساخته شود و نه گروه ديگرى از آن ساخته شود بلكه آن گروه بايستى تنها يك گروه سياسى باشد.
از همين خاطر، حزب التحرير كه يك حزب اسلامى است، حزبى است سياسى، سياست كار آن است، امت را بينش و فهم سياسى مى دهد، چنان بينشى كه درآن جانب سياسى را تبارزدهد.
در كتاب ديگرى مى گويند: (و حزب التحرير هو تكتل سياسي, وليس تكتلا روحيا, ولا تكتلا علميا, ولا تعليميا, ولا تكتلا خيريا) (اين متن ازكتابى گرفته شد كه به نام اين حزب رسماً نگاشته شده و ديدگاه آن را بازتاب مى دهد و از جمله معتمدترين كتاب هاى به حساب مى رود و اين كلمات در ضمن تعريف اين حزب به كار رفته است) يعني حزب التحرير يك حزب سياسى است و نه يك گروه روحانى و نه يك كتله ى علمى و تعليمى و همچنان نه يك ارگان و مؤسسه خيريه.
از همه آنچه گفته آمد، آشكار مى گردد كه حزب التحرير خواستار احياى  خلافت اسلامى است و كدام راه را كه براى برآوردن اين مرام برگزيده است تنها گسترش فهم و آگاهى سياسى است.
در اين زمينه سوال پيدا مى شود و حق هرانسان خردمند است كه پرسش نمايد كه آيا تنها با رويكرد تثقيف و آگاه دهى سياسى امكان دارد مردم را به اين كار بزرگ آماده كرد و مشكل امت را برآورده ساخت كه اين طيف اين امانت بزرگ را بدوش گيرند و جهت احياى خلافت اسلامى تلاش ورزند و رويهم پس از احيا و اقامه آن، جهت پاسدارى آن در آينده آماده باشند؟ به نظرمن اين كار تا زمانى به طور كامل ممكن نيست كه بارنخست به شخصيت سازى متوازن تلاش صورت نگيرد و پس ازآن در زمينه تطبيق و حاكميت عملى بخشى از احكام اسلام در جامعه توجه صورت نگرفته باشد، آن بخشى از احكامى كه بدون وجود خلافت امكان و مجال تطبيقش وجود داشته باشد و تا هنگامى كه بدين گونه بسترسازى صورت نگيرد ناممكن است كه آرمان احياى خلافت اسلامى به فعليت درآيد.
گروهي كه از رهگذر كار نظامي احياي خلافت را ممكن ميدانند:
در پهلوى گروه هاى مزبور، در مجال كار براى احياى خلافت، حركت ها و جنبش هاى وجود دارند كه احياى خلافت اسلامى را تنها وابسته به فعاليت و تلاش نظامى ميدانند، اينها باورمند اند كه از همه پيشتربايد دامن استعمار ازميدان برچيده شود و از كشورهاى اسلام رانده شود، چنين كار، خود زمينه احياى خلافت اسلامى را فراهم مى گرداند.
به نظر من اين موضوع قابل دقت و مكث است، زيرا، اين يك واقعيت است كه بايد دست استعمار از جهان اسلام قطع گردد و از فراروى احيا و اقامه خلافت اسلامى اين مانع برداشته شود، ولى در كنار اين، نيازجدى وجود دارد كه به كار مستقل تربيتى توجه معطوف شود تا چنين كار، منتج به قيام خلافت گردد.
در حقيقت اين موضوع نياز براى تحقيق و كنكاش بيشتر دارد ولى به خاطر نبود فرصت به همين مختصر اكتفا مى كنم.
خداوند براى ما توفيق هر نوع قربانى را به خاطر تحقق و گسترش ارزش هاى اسلامى بهره ما گرداند تا در نتيجه اين قربانى خلافت اسلامى احيا و برقرار گردد و عزت و شكوه گذشته امت اسلامى بار ديگر بدستش قرار گيرد.
اّمين

 

دکتور مصباح الله عبدالباقی
برگردان: نقیب الله حمید

درباره ی اصلاح نت

همچنین ببینید

اعتیاد به پورنوگرافی و راه درمان آن

نوشته : دکتر جاسم مطوع / ترجمه : علی رشیدی گفت : به تازگی ازدواج …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *