خانه / مقالات / تزکیه / توبه و انابت

توبه و انابت

توبه، استغفار و بازگشتِ مجدد به سوی خدا، از ویژگی های بزرگِ ابرمردانِ سنگر حق در صدر اسلام بود. ایشان بعد از انجامِ گناهی آن هم نهایت کوچک شتابان به سوی خدا رجوع می کردند و دست به استغفار و آمرزش می یازیدند. گریه‌ها می کردند و ناله‌ها سر می دادند؛ تا اینکه یا از جانب خداوند متعال آیه ای راجع به پذیرش توبه ی آنان نازل می شد و یا رسول اکرم صلی الله علیه وسلم بدیشان مژده ی مغفرت می داد.

***

در میانِ توبه کنان و استغفارگران، داستانی دلچسپ تر و شیرین تر از سرگذشتِ “کعب بن مالک” را سراغ ندارم. ایشان علی رغمِ اینکه در تمام نبردها حضور گرم داشت و در رکاب حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وسلم می رزمید؛ امّا نسبت به کاهلی ای که از وی سرزد، از حضور در غزوه ی تبوک  سر باز زد و میوه های پخته شده ی مدینه و سایه های آرام بخشِ آن، وی را فریفت. بهتر است داستان را از زبانِ خودش بشنویم:

رسول اکرم صلّي الله عليه وسلّم وقتي به سوي جنگِ تبوک حرکت فرمود که، ميوه ها رسيده بودند و سايه ها خوشايند گرديده بودند. من دوست داشتم از ميوه ها و سايه ها استفاده کنم . پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم و مسلمانان آماده ی حرکت شدند. من هم می‌خواستم خويشتن را با ايشان آماده کنم . سپس پشيمان مي شدم و از تصميم خود برمي گشتم و کاري نمي کردم. به خود مي گفتم: من اگر بخواهم همچون کاري را مي توانم بکنم . نداي وجدان پيوسته چنين چيزي را به گوشِ درونم مي خواند؛ تا وقتي فرا رسيد که مسلمانان کاملاً آماده گرديدند. پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم و مسلمانان بامدادان حاضر آمدند. من هنوز کاري نکرده بودم. فريادِ وجدان به گوشم مي خواند؛ تا بدان جا که مسلمانان حرکت کردند و شتابان راه جنگ را در پيش گرفتند. تصميم گرفتم که بار سفر بربندم و خويشتن را به مسلمانان برسانم. کاش چنين مي کردم؛ امّا چنين مقدّر نبود و من بازماندم. پس از آن که پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم رفتند، هر وقت بيرون مي آمدم و به ميان مردمان مي رفتم، کسي را الگوي خود نمي ديدم. هر که را مي ديدم يا مردي بود که متّهم به نفاق بود، و يا مردي بود که الله متعال عذر وي را پذيرفته بود و معذورش داشته باشد. پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم  از من ياد نکرده بود و نام مرا نگفته بود تا به تبوک رسيده بود. هنگامي که در تبوک در ميان گروهي نشسته بود فرموده بود:

((ما فَعَلَ كَعْب بن مَالِك ؟))

کعب پسر مالک چه کرده است ؟.

مردي از بنوسلمه بدو عرض مي کند: اي پيغمبر خدا، جامه هاي ابريشمي او و نگاه کردن به دوش هايش او را بازداشته است! معاذ بن جبل رضی الله عنه بدو مي گويد: چه سخن بدي که گفتي! به خدا سوگند اي پيغمبر خدا، ما جز خير و خوبي از او سراغ نداريم . پيغمبر خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم ساکت مي مانَد و چيزي نمي فرمايد.

کعب بن مالک رضی الله عنه مي گويد: هنگامي که پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم  از تبوک به سوي مدينه بازگشت، غم و اندوه مرا در برگرفت و آشفته و پريشان شدم. به تلاش افتادم که چه دروغي را سر هم كنم، و چه بگويم که خويشتن را فردا از خشم پيغمبر صلّي الله عليه وسلّم  برهانم ؟ از همه افراد خانواده در اين باره کمک مي گرفتم که صاحب نظر بودند. وقتي به من گفته شد که پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم  برگشته است، باطل از من دور گرديد و بيهوده گوئي راه زوال پذيرفت. دانستم که ديگر از دست پيغمبر صلّي الله عليه وسلّم  به هيچ وجه رهائي ندارم. تصميم گرفتم جز راست بدو نگويم. بامدادان پيغمبر صلّي الله عليه وسلّم  برگشت. هر وقت هم از سفري برمي گشت نخست به مسجد مي رفت و دو رکعت نماز مي خواند و سپس مي‌نشست و مردمان را پند و اندرز مي داد. اين بار نيز وقتي که چنين کرد، واپس کشيدگان و برجاي نشستگان آمدند و شروع به عذرتراشي و معذرت خواهي کردند و براي او سوگندها خوردند. آنان هشتاد و اند نفري بودند. پيغمبر خدا علیه السلام  ظاهر حال شان را در نظر گرفت و با ايشان بيعت فرمود و براي شان درخواست آمرزش کرد، و نيّات و اسرار درون شان را به الله جل جلاله حواله کرد. وقتي که من به خدمتش رسيدم و بر او سلام کردم، لبخندِ تلخي زد که ناشي از خشم بود. سپس به من فرمود: (تَعالَ).

آهسته و آرام به سويش رفتم و در خدمتش نشستم. به من فرمود: چه چيز تو را وا پس کشيد و بر جاي بداشت؟

مگر تو مرکب خود را نخريده بودي؟.

گفتم: اي پيغمبر خدا، به خدا سوگند اگر در پيش کسی ديگري جز تو از ساکنانِ دنيا مي نشستم مي دانستم که با چه عذر و بهانه اي خويشتن را از خشم او برهانم. من که مي توانم به مجادله بپردازم، وليکن من مي دانم اگر امروز با تو دروغ بگويم و تو را با دروغ ها از خود خشنود کنم، چه بسا هر چه زودتر خدا تو را بر من خشمگين گرداند. اگر هم با تو جز راست نگويم از من دلگير مي شوي، ولي من راست را مي گويم و سرانجامِ خوب آن را در پيشگاه خدا چشم مي دارم. به خدا سوگند هيچ گونه عذري ندارم! به خدا سوگند بدان هنگام که از تو واپس کشيدم و خانه نشيني گزيدم، هرگز اين چنين نيرومند و دارایِ دست و بالِ باز نبوده ام. پيغمبر علیه الصلاة و السلام  فرمود:

((أمّا هَذَا فَقَدْ صَدَقَ، فَقُمْ حَتّى يَقْضِيَ اللّهُ فِيْكَ.))

امّا اين يکي راست گفت … بلند شو و برو؛ تا زمانی که الله جلَّ جلالُه درباره ی تو داوري فرمايد.

پس بلند شدم و رفتم. مرداني از بنوسلمه شتابان به سويم آمدند و همگام با من راه افتادند و به من گفتند: به خدا سوگند تا کنون ما از تو گناهي نديده ايم که مرتکب آن شوي، تو نتوانستي در خدمت پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم همچون کساني که واپس کشيده بودند و عذر خود را طلبيدند، عذر خويشتن را بطلبي. طلب آمرزش پيغمبر صلّي الله عليه وسلّم براي عفو گناه تو بس بود. کعب پاسخ شان داد و گفت: به خدا سوگند، آن اندازه مرا سرزنش کردند و سرکوفت زدند که کمي مانده بود به خدمت پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم برگردم و خويشتن را تکذيب کنم. سرانجام بديشان گفتم: آيا کسي همچون من به گناه خود اعتراف کرد و اصل واقعيّت را گفت؟ گفتند: بلي، دو مرد همچون تو به گناه خود اعتراف کردند و اصل واقعيّت را گفتند. همان چيزي بديشان گفته شد که به تو گفته شد. گفتم: آنان چه کساني هستند؟ گفتند: آنان “مراره پسر ربيع”، و “هلال پسر أميّه” واقفي بودند. ايشان برايم دو مرد صالح و بايسته اي را نام بردند که در جنگِ بدر شرکت داشتند. آن دو نفر سرمشق و الگو بودند. هنگامي که نام هايشان را به من گفتند، به نزدشان رفتم .

کعب مي گويد: پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم به مردمان دستور فرمود با ما سه نفر صحبت و گفتگو نکنند، تنها با ما سه نفر از ميان همه کساني که از او واپس کشيده بودند و عقب مانده بودند سخن گفته نشود! مردمان از ما روي گردانيدند و دوري گزيدند يا گفته است: با ما د گرگون شدند ؛ تا آنجا که سرزمين مدينه براي من نا آشنا شد. انگار مدينه سرزمين سابق نيست؛ سرزميني که آن را مي شناختم! پنجاه شبانه روز بدين حال و وضع مانديم. دو نفري که همچون من بودند، در منزل هاي خود آرام گرفتند و نشستند. ولي من با مردمان راه مي رفتم و گام برمي داشتم و در تلاش و تکاپو بودم. بيرون مي آمدم و با مسلمانان در نماز شرکت مي کردم و در بازارها گَشت مي زدم؛ امّا کسي با من سخن نمي گفت. به خدمت حضرت پیامبر صلّي الله عليه وسلّم مي رفتم و بر او سلام مي کردم، بدان هنگام که پس از اداي نماز مي نشست. به خود مي گفتم : آيا براي پاسخِ سلام لب هاي خود را جنباند يا خير؟! سپس نزديک ایشان نماز مي خواندم و دزدانه بدو نگاه مي کردم. وقتي که به نماز مي پرداختم به من نگاه مي کرد. زماني که بدو مي نگريستم، از من روي مي گردانيد. قهر کردنِ مسلمانان با ما به طول انجاميد… از ديوارِ باغِ ابوقتاده بالا رفتم و خويشتن را به ميان باغ انداختم. ابوقتاده پسر عموي من بود و از همه کس برايم عزيزتر و گرامي تر بود. بر او سلام کردم به خدا سوگند پاسخ سلامِ مرا نداد. بدو گفتم: اي ابوقتاده! تو را به خداي بزرگ سوگند مي دهم، آيا تو مي داني که من خدا و پيغمبرش را دوست مي دارم ؟ ابوقتاده ساکت ماند و چيزي نگفت. دوباره او را قسم دادم؛ ولي باز ساکت ماند و چيزي نگفت. ديگر باره او را سوگند دادم … ابوقتاده گفت: خدا و پيغمبرش بهتر مي دانند. چشمانم لبريز از اشک شد و پشت کردم و رفتم و از ديوار باغ به بيرون پريدم.

وقتي از بازار مدينه مي گذشتم ناگهان يک شخصِ نبطي، از انباطِ شام كه خوراکي را آورده بود و در مدينه ميفروخت، شنيدم که مي گفت: چه كسي مرا به کعب بن مالک رهنمود مي کند؟ مردمان او را با اشاره متوجه من کردند. به سوي من آمد و نامه اي از پادشاه غسّان به من داد. من نويسنده بودم. نامه را خواندم، در آن نوشته شده بود:

پس از سلام، به من خبر داده اند که دوستت با تو جفا کرده است و از تو بريده است. خدا تو را در سرزمين خواري رَها نکرده است و ضائع نگردانيده است. به پيش ما بيا، با تو برابري و برادري خواهيم كرد… هنگامي که نامه را خواندم گفتم: اين هم بلا و مصيبت ديگري ست. نامه را به ميان تنور انداختم و آن را سوزاندم … هنگامي که چهل شبانه روز از پنجاه شبانه روز گذشت، فرستاده ی پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم پيش من آمد و گفت: پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم به تو دستور مي دهد که از زن خود دوري گزيني و با او همبستر نشوي. گفتم: آيا او را طلاق بدهم يا چه کار بکنم؟ گفت: از او کناره گيري کن و با او نزديکی نکن و زناشوئي نکن. فرستاده ی پيغمبر صلّي الله عليه وسلّم  به سوي دو نفرِ همسانِ من نيز ارسال گرديد و همچون پيغامي بديشان هم داده شد. به زنم گفتم: به پيش خانواده ی خود برگرد و در نزد آنان بمان؛ تا الله جل جلاله در اين باره داوري کند و دستور دهد. زنِ هلال پسر اميّه به خدمت پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم رفت وگفت: اي پيغمبر خدا، هلال پيرِ از دست رفته اي است و خادمي ندارد، آيا نمي پسندي که او را خدمت کنم؟ فرمود:

(لا؛ ولكن لا يقربنك ).

نه؛ ولي با تو نزديکی ای زناشوئي نکند.

زنِ هلال گفت: به خدا سوگند، او براي انجام هيچ کاري نمي تواند حرکت بکند. به خدا سوگند او پيوسته گريه مي کند. او از آن زمان که خواسته اي همچون شود و با ايشان نگويند و نخندند و ننشينند و نروَند؛ تا به امروز هميشه گريه مي کند. کعب مي گويد: يکي از خانواده ام به من گفت : اگر راجع به زنَت با پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم صحبت مي کردي و اجازه مي گرفتي که در پيش تو بماند و تو را خدمت کند، شاید اجازه میفرمودند. او همچون اجازه اي را به زن هلال داده است که وي را خدمت کند. گفتم: به خدا سوگند از پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم همچون اجازه اي را نخواهم خواست. من که جوان هستم، نمي دانم اگر اجازه ی زنم را براي خدمت کردنم از پيغمبر صلّي الله عليه وسلّم درخواست کنم، نمي دانم چه خواهد فرمود.

کعب مي گويد: نماز صبحِ روزِ پنجاه شبانه روز را پشت بامِ خانه اي مي خواندم. در آن هنگام که من نشسته بودم و همان حالي را داشتم که خدا فرموده است {مطلبش این فرموده‌ی الهی‌ست: «حَتَّی ضَاقَت علیهم الأرض بما رحبت» تا جایی‌که، زمین با تمامِ وسعت و فراخی‌اش بر آن‌ها تنگ شده بود.}… سخت دل تنگ بودم. زمين با همه فراخي بر من تنگ گرديده بود. ناگهان شنيدم کسي که خود را به بالاي کوهِ «سلع» رسانده بود با تمامِ توان فرياد زد: اي کعب بن مالک، مژده باد تو را! به سجده افتادم. دانستم که گشايشي دست داده است. هنگامي که پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم نماز صبح را خواند، پذيرشِ توبه ی ما را از سوي خدا اعلام کرد. مردمان به ما تبريک و شادباش مي گفتند.  مژده رسان ها به سوي دو شخصِ همکار و همدرد من رفتند. کسي اسبي را به سويم به تاخت درآورد، و فرد ديگري از قبيلهء «اسلم» شتابان به سوي من آمد و خود را به بالاي کوه رساند. صداي او بر اسب پيشي گرفت. هنگامی که صدایِ او به من رسید و من را مژده می داد، دو تكّه از جامه هايم را از تن بيرون آوردم و آن ها را بدو مژدگاني دادم. به خدا سوگند آن روز جز اين دو تکّه جامه نداشتم. دو تکّه جامه را عاريه گرفتم و پوشيدم و به سوي پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم حرکت کردم. مردمان دسته دسته وگروه گروه به من مي رسيدند و توبه را به من تبريک مي گفتند و مي فرمودند: پذيرش توبه ات از سوي خدای جِهان بر تو مبارک باد! به همين منوال به مسجد رسيدم . داخل مسجد رفتم، ناگهان ديدم پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم در مسجد نشسته است و مردمان پيرامون او نشسته اند. طلحه بن عبيدالله برخاست و به سويم دويد و به من دست داد و احوال پرسي نمود و تبريک گفت. به خدا سوگند از ميان مهاجران کسي جز او بلند نشد و به سويِ من نيامد. ابن اسحاق گفته است: کعب رضي الله عنه هرگز اين کارِ طلحه را فراموش نمي کرد.

کعب مي گويد: هنگامي که بر پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم سلام کردم، در حالي که چهره اش از شادي و سُرور مي درخشيد، فرمود: مژده باد تو را به بهترين روزي که بر تو سپري شده است از آن زمان که مادرت تو را زائيده است و به دنيا آورده است.

گفتم: اي پيغمبر خدا، اين مژده از سوي تو است يا از سوي خدا؟ فرمود:

(لا بَلْ مِنْ عِنْدِ اللّهِ).

نه، بلکه از سوي خدا است .

پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم  وقتي که شاد مي شدند چهره اش منوّر مي شد؛ تا آنجا که انگار قطعه اي از ماه است. ما اين را از او سراغ داشتيم. هنگامي که در حضور او نشستم، گفتم: اي پيغمبر خدا، از جمله ی توبه ی من اين است که از همه دارایی ام دست مي کشم و آن را به خدا و پيغمبرش صلّي الله عليه وسلّم صدقه مي دهم. پیغمبر علیه السلام فرمود:

برخي از دارائیِ خود را براي خويشتن نگاه دار که اين براي تو بهتر است.

گفتم: سهمي را که از خيبر به من رسيده است براي خود نگاه مي دارم … گفتم: اي پيغمبر خدا مرا خدا در پرتوِ راستي نجات داده است، از جمله ی توبه ی من اين است که تا زنده ‌ام جز راست نگويم. به خدا سوگند کسي را در ميان مسلمانان سراغ ندارم که با راستي در سخن خود بهتر از من آزموده باشد از آن زمان که آن را به پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم  گفته ام.

 به خدا سوگند از آن زمان که اين سخن را به پيغمبر خدا صلّي الله عليه وسلّم  گفته ام تا به امروز قصد دروغ گفتن نداشته ام، و اميدوارم که الله متعال در عمري که مانده است مرا از دروغ گفتن مصئون و محفوظ دارد. خداوند جل جلاله آیات ذیل را نازل فرمود:

﴿لَقَدْ تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَءُوفٌ رَحِيمٌ (117) وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (118) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (119)﴾.[توبه: 117 119].

ترجمه: خداوند توبه ی پيغمبر و توبه ی مهاجرين و انصار را پذيرفت. مهاجرين و انصاري كه در روزگار سختي (با وجود گرماي زياد، كمیِ وسيله ی سواري و زاد، فصل درو و چيدنِ محصول خود) از پيغمبر پيروي كردند (و همراهِ او رهسپار جنگ تبوك شدند) بعد از آن كه دل هاي دسته اي از آنان اندكي مانده بود كه (از حق به سوي باطل) منحرف شود. (در اين حال) باز هم خداوند توبه ی آنان را پذيرفت. چرا كه او بسيار رؤوف و مهربان است.خداوند توبه ی آن سه نفري را هم مي پذيرد كه (بي هيچ حكمي به آينده) واگذار شدند (و پيغمبر و مؤمنان و خانواده ی خودشان با ايشان سخن نگفتند و از آنان دوري جستند) تا بدانجا كه، زمين با همه فراخي، بر آنان تنگ شد، و دل شان به هم آمد و (جان شان به لب رسيد. هم مردم از آنان بيزار و هم خودشان از خود بيزار شدند. بالاخره ) دانستند كه هيچ پناهگاهي از خدا جز برگشت به خدا وجود ندارد. آن گاه خدا بديشان پيغامِ توبه داد تا توبه كنند ( و آنان هم توبه كردند و خدا هم توبه ی ايشان را پذيرفت ). بيگمان خدا بسيار توبه پذير و مهربان است.اي مؤمنان! از خدا بترسيد و همگام با راستان باشيد.

کعب مي گويد: به خدا سوگند پس از اين که خدا مرا به اسلام هدايت بخشيده است نعمتي به نظرم بزرگ تر از نعمت راستگویی ام با پيغمبر خدا صلّی الله عليه وسلّم  به من عطاء نفرموده است. چون اگر آن روز دروغ مي گفتم هلاک مي شدم، همان گونه که کساني هلاک شدند که به پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم دروغ گفتند. سیرة ابن هشام؛ 2/531 535.

***

توبه و استغفار از ویژگی هایِ مهم و بارزِ مسلمانان قلمداد شده است. مؤمنان حقیقی و مسلمانانِ واقعی، آنانی اند که، بعد از ارتکاب هر گناه و معصیتی، بی درنگ به سوی خدا می شتابند و طلب آمرزش می کنند. الله متعال جل جلاله در آیاتِ متعددی، مؤمنان را به توبه و استغفار دستور داده است و آن را مایه ی فلاح و رستگاریِ مؤمنان خوانده است؛ طوری که می فرماید:

﴿وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَلَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾ [نور: 31].

   ترجمه: اي مومنان! همگي به سوي خدا برگرديد (و توبه کنيد)تا رستگار شويد.

 

نوشته: انعام الله رحمانی

منبع: اصلاح نت

درباره ی اصلاح نت

همچنین ببینید

چرا نماز جماعت بخوانیم و آثار خواندن جماعت در مسجد

نویسنده : دکتر بابک محمودی نماز جماعت و جمع شدن در جایی و خواندن نماز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *