داستان امام اوزاعي و ابوجعفر منصور

امام اوزاعي مي گويد: خليفه وقت منصور كسي را نزد من فرستاد تا حاضر شوم وقتي وارد مجلس ايشان شدم سلام كردم. او جواب سلامم را داد. و مرا در كنار خود نشاند. و گفت؟ چرا دير وقت است نزد ما نمي آئي؟ اوزاعي: مگر با من كار داشتيد؟

منصور:  مي خواهم از شما چيزي بياموزم.

اوزاعي: پس خوب متوجه باش تا آنچه را كه من مي گويم فراموش نكني.

منصور: چگونه من چيزي را كه خود از آن سوال خواهم كرد شما را براي همين مطلب خواسته ام. كه فراموش خواهم كرد.

اوزاعي:  من مي ترسم كه چيزي از ما بشنوي. آنگاه بر آن عمل ننمايي.

اوزاعي مي گويد: اينجا بود كه يكي از نگهبانان بنام ربيع بر من بانگ بر آورد و دست بر شمشير برد. ولي منصور او را سرزنش نمود و گفت:

اين مجلس ثواب است نه عقاب.

من از اين برخورد خليفه خوشم آمد و سخن را به درازا كشيدم و گفتم: حديثي را برايم مكحول از عطيه بن بشر روايت كرده است كه رسول خداr فرمود: «أيما عبد جاءته موعظة  من الله في دينه فإنها نعمة من الله سيقت إليه، فإن قبلها بشكر وإلا كانت حجته من الله عليه ليزداد إثما ويزداد الله بها سخطاً».

اي امير! هر كسيكه از حق روي بر تابد در واقع از خداوند روي بر تافته است زيرا حق نام خداوند است.

خداوند دلهاي مردم را نرم ساخته و شما را بخاطر قرابتي كه با رسول الله ص داشتيد بر آن حاكم قرار داده آنحضرت بر اين امت شفقت داشت. مهربان و دلسوز بود.  از اينرو هم مردم از او خشنود بودند و هم خداوند او را مي ستود. پس شايسته است كه تو نيز مطابق با حق و عدالت برخورد نمائي و پرده آنان را بپوشي و دردهاي خود را بر روي آنان باز بگذاري تا در ميان شما و آنان مانع و نگهباني نباشد.

و اگر نعمت به آنها دست داد، خرسند و اگر مصيبت و گرفتاري شدند ناراحت شوي.

اي امير! هم اكنون خاصان اطراف شما را گرفته اند و عموم رعيت چه مسلمان و چه كافر كه شما بر همه چيز آنان حاكم هستيد، در مجلس شما راه نمي بينند.

در حالي كه تك تك افراد رعيت بر گردن تو حق دارند كه بايد يكسان با آنها برخورد كني. وگر نه چه پاسخي خواهي داشت روزي كه مليونها انسان برخيزند و هر يك از مصيبت و ستمي كه توسط شما بر او وارد شده است،  شاكي باشد.

اي امير! اگر قرار بود سلطنت براي هميشه دوام بياورد،  هيچگاه از گذشتگان منتقل نمي شد و به شما نمي رسيد.

پس به همين صورت براي شما نيز دوام نخواهد يافت بلكه بايد كساني ديگر بعد از تو آنرا بدست گيرند.

اي امير! از عمر بن خطاب منقول است كه فرمود: اگر بزغاله‌اي در كنار رودخانه فرات بميرد من مي ترسم كه خدا مرا در مورد آن باز خواست كند،  ولي در كنار شما انسانهائي بسر مي برند كه از سايه عدل شما محروم اند.

اي امير! قبل از تو پدر بزرگت عباس بن عبدالمطلب از پيامبر، امارت مكه يا طائف و يا يمن را خواسته بود ولي رسول خدا به ايشان فرمود: «اي عمو! احياي يك انسان و رسيدگي به او بهتر است از اينكه بر ملك پهناوري حكومت كني».

اينرا از روي دلسوزي و شفقت به ايشان گفت و در جايي ديگر بعد از نزول آيه:

(وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (214)) [الشعراء: ٢١٤] فرمود:

اي عباس! اي صفيه عمه پيامبر! و اي فاطمه دختر محمد! متوجه باشيد من نمي توانم جلوي عذاب خدا را از شما بگيرم.

عمل من براي خودم و عمل شما براي خودتان خواهد بود.

عمر بن خطاب فرمود: اميران چهار نوع اند:

يكي آنكه خويشتن و زيردستانش را از آلودگيها باز دارد.

و چنين امري مانند مجاهدي است كه مشغول جهاد در راه خدا مي باشد. و دست رحمت خدا همواره بر سر او است.

دوم – اميري كه ضعيف است فقط خود را از آلودگيها دور داشته و نمي تواند زير دستانش را كنترل نمايد.

چنين اميري بر كناره پرتگاه نابودي قرار دارد مگر اينكه رحمت خدا شامل حال وي گردد. سوم – اميري كه زير دستانش را كنترل مي كند ولي مهار خود را رها ساخته است.

اين همان اميري است كه در دوزخ طعمه حطمه مي شود. چنانكه رسول خدا فرمود: «بشر الرعاة الحطمة».

برخي از حكام را به حطمه مژده ده.  حطمه آتش است شعله ور در دوزخ.

اين امير خود هلاك مي شود ولي زير دستانش نجات مي يابند.

4- اميري است كه هم مهار خودش و هم مهار زير دستانش را آزاد گذاشته كه اين با زير دستان خود در هلاكت قطعي به سر مي برند.

اي اميرالمؤمنين! مهمترين مسئوليت،  اداي حق الهي است و بزرگترين  بزرگواري تقواي نفس است. و هر كس عزت و سر بلندي را سايه اطاعت خدا جستجو كند.

خداوند او را بلند مرتبه مي سازد و هر كس عزت و سربلندي را در معصيت و نافرماني خدا جستجو نمايد، خداوند او را پست و ذليل خواهد كرد. اينست نصيحت من به تو.  و سلام

امام اوزاعي مي گويد:  اينرا گفتم و بلند شدم. خليفه گفت: كجا؟ گفتم: به خواست خدا و اجازه شما به سوي فرزندان و وطنم. خليفه گفت: اجازه داريد، و براي نصيحت كه فرموديد از شما سپاسگذارم و آن را پذيرفتم.

محمد بن مصعب كه شاهد ماجرا بود، مي گويد:  خليفه دستور داد كه به او مالي بدهند تا در مخارج خود از آن استفاده كند ولي ايشان نپذيرفت و گفت: من به اين مال نيازي ندارم و نمي خواهم نصيحتم را در مقابل مال دنيا بفروشم.

منصور نيز با اين خصلت امام،  آشنائي داشت از اينرو اصرار بخرج نداد.

========================================

علما و حكام

تاليف: وحيد عبدالسلام بالی

Islahnet.com

یک دیدگاه