داستان سفيان ثوری و ابوجعفر منصور

سفيان ثوري وارد مجلس خليفه وقت منصور گرديد.

منصور گفت: حاجتي داري بگو تا برآورده سازم. سفيان گفت:

از خدا بترس. زمين خدا را پر از ظلم و ستم نموده اي.

منصور سر به زير انداخت و پس از اندكي دوباره پرسيد:

اگر حاجتي داري تا بر آورده كنم؟ سفيان گفت: تو به اين جايگاه بوسيله شمشيرها و مجاهدتهاي مهاجرين و انصار رسيده اي.  و اكنون فرزندان آنها از گرسنگي جان مي دهند. از خدا بترس و حقوق آنها را پرداخت كن.

منصور به رسم سپاسگذاري سرش را زير انداخت و پس از اندكي دوباره سئوالش را تكرار كرد. ولي سفيان چيزي نگفت و بيرون شد.

=========================================

علما و حكام

تاليف: وحيد عبدالسلام بالی

Islahnet.com

یک دیدگاه