داستان طاووس و ابوجعفر منصور

ابو جعفر منصور، طاووس را كه يكي از علماي به نام زمان بود، به محضر طلبيد.

طاووس همراه مالك بن انس آمدند. خليفه لحظه اي سر در گريبان برد و سپس رو به طاووس كرد و گفت: اي طاووس! از پدرت (ابن كيسان تابعي) برايم نقل كن.

طاووس: از پدرم شنيدم كه اين ارشاد آنحضرت ص را نقل مي كرد كه فرموده است: سخت ترين عذاب روز قيامت به كسي اختصاص دارد كه خداوند او را سهمي در حكومت خويش عنايت كند، آنگاه او ظلم و ستم را وارد حكومت عدل الهي بكند.

منصور لحظه اي سكوت كرد. مالك بن انس كه شاهد ماجرا بوده است، مي گويد: من كه در پهلوي طاووس نشسته بودم، لباسهايم را جمع كردم كه مبادا در خون طاووس رنگين شود.

سپس منصور دوباره رو به طاووس كرد و گفت: اي طاووس، مرا نصيحت كن.

طاووس: اي اميرالمومنين! خداوند مي فرمايد:

(أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ (6) إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ (7) الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلَادِ (8) وَثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ (9) وَفِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتَادِ (10) الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلَادِ (11) فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ (12) فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ (13) إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ (14)). سورۀ فجر

ترجمه:

«آیا ندانسته ای که پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟(6) و [با آن شهر] اِرم که دارای کاخ های باعظمت و ساختمان های بلند بود؟ (7)همان که مانندش در شهرها ساخته نشده بود؟  (8)و با قوم ثمود آنان که در آن وادی [برای ساختن بناهای استوار و محکم] تخته سنگ ها را می بریدند؟ (9)و با فرعون نیرومند که دارای میخ های شکنجه بود؟ (10)همانان که در شهرها، طغیان وسرکشی کردند؟ (11) و در آنها فساد وتباه کاری فراوانی به بار آوردند؟ (12) پس پروردگارت تازیانه عذاب های گوناگون را بر آنان فرو ریخت(13) بی تردید پروردگارت در کمین گاه است؛»(14)

مالك مي گويد: باز من ترسيدم و لباسهايم را جمع كردم كه از خون طاووس رنگين نشود ولي منصور دست نگه داشت.

سپس گفت: اي طاووس! همان دوات را به من بده. ايشان پاسخ نداد، اندكي سكوت بر مجلس حاكم شد، و رو به تيرگي مي رفت.

آنگاه دوباره گفت: طاووس! دوات را به من بده باز هم ايشان پاسخ نداد. تا اينكه منصور گفت: چرا دوات را به من نمي دهي؟

طاووس: مي ترسم كه با آن معصيتي را بنويسي، آنگاه من نيز با تو شريك جرم مي شوم.

منصور وقتي اين را شنيد، گفت: از نزد من برويد.

طاووس: ما نيز منتظر همين بوديم. مالك مي گويد: من از آنروز به بعد قدر و منزلت طاووس را مي شناختم.

=========================

علما و حكام

تاليف: وحيد عبدالسلام بالی

Islahnet.com

 

یک دیدگاه