زندگی مختصر حضرت محمد صلی الله علیه و سلم (۱)

مؤرخان و علمای انساب اسامی بیست و یک پشت از اجداد حضرت محمد صلی الله علیه وسلم را در نوشته‌های خود ذکر کرده‌اند و نسبت رسول خدا به ترتیب عبارت است از: محمدبن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصی بن کلاب بن مره.

هاشم رئیس قبیله قریش سقایت و رفادت خانه کعبه را به عهده گرفت و قوم خود را وادار کرد تا سهمی از مال خود را برا اطعام و پذیرایی از حاجیان بپردازند. زیرا مهمانان خانه خدا بیشتر از سایر مهمانان سزاوار احترام و پذیرایی بودند. هاشم وقتی که به دوران کهولت و پیری رسید، همچنان سرپرستی مکه را به عهده داشت و در یکی از سفرهای خود که از شام بر می‌گشت در شهر یثرب «مدینه‌ی منوره» سلمی دختر عمر خزرجی را دید، سلمی زنی شریف و نجیب‌زاده بود که از شوهر قبلیش طلاق گرفته بود. هاشم از او خواستگاری نمود و «سلمی» که از اهمیت مقام و احترام هاشم در شهر مکه با خبر بود، بدین ازدواج رضایت داد و به مکه آمد و مدتی در آن جا ماند. سپس به مدینه برگشت و در آنجا پسری از هاشم به دنیا آورد که او را شیبه نام نهادند. پس از مدتی هاشم وفات یافت و برادر او مطلب که به فضیلت و شرافت مشهور بود به جایش نشست و مطلب پس از جانشینی در طلب برادرزاده خود «شبیه» به شهر یثرب «مدینه» رفت و از سلمی تقاضا کرد تا شبیه را که به سن رشد رسیده بود به او باز دهد و سلمی تقاضای او را قبول کرد. مطلب شبیه را با خود بر شتر سوار کرد و پس از ورود به مکه، قریشیان گمان کردند که مطلب بنده‌ای را خریده و با خود به مکه آورده است و بدین سبب شبیه را عبدالمطلب نامیدند و با این که مطلب آنها را از اشتباه به درآورد و گفت: این پسر فرزند برادرم هاشم است که او را از یثرب برگردانده‌ام مع‌الوصف مردم باز هم شبیه را به نام عبدالمطلب صدا می‌زدند و بدین گونه نام اصلی او فراموش شد.

پس از فوت مطلب منصب هاشم به فرزندش عبدالمطلب «شبیه» رسید و او نیز سقایت و رفادت کعبه را عهده‌دار شد عرب‌ها همواره نام چاه زمزم را که یک نفر به نام «مضاض جرهی» چند قرن پیش آن را پر کرد و محل آن از یاد رفته بود، به یاد داشتند و آرزو می‌کردند که ای کاش هنوز باقی می‌بود. عبدالمطلب نیز به واسطه موقعیت خود بیشتر از همه در این خصوص فکر می‌کرد تا آن جا که گویی هاتفی غیبی در خواب او را به نقاطی که چاه زمزم در آن جا بود راهنمایی کرد و به کمک تنها فرزند خود به نام «حارث» مشغول حفر آن گردید و چاه پس از قرن‌ها که پر شده بود، دوباره مورد استفاده قرار گرفت.

 پس از این تاریخ عبدالمطلب دارای ده پسر شد که کوچک‌ترین آنها عبدالله نام داشت عبدالله جوانی بسیار زیبا و خوش قیافه بود گویی دست تقدیر و مشیت و اراده حق تعالی عبداله را برای پدر بودن یکی از بزرگ‌ترین مردان تاریخ بشریت مهیا ساخته است. هفتاد سال از عمر عبدالمطلب گذشته بود که یک نفر حبشی به نام «ابرهه» فرمانروای یمن در سال ۵۷۰ میلادی با سپاهی انبوه برای ویران ساختن خانه کعبه به شهر مکه هجوم آورد و ابرهه بر پیلی بزرگ که پیشاپیش راه می‌رفت سوار شده بود. هنگامی که به نزدیکی شهر مکه رسید یک نفر از مردان خود را نزد عبدالمطلب و اهالی مکه فرستاد و پیغام داد که اگر مردم مکه به جنگ نپردازند با آنها کاری ندارد و فقط خانه کعبه را ویران خواهد کرد. عبدالمطلب به همراهی عده‌ای از اهالی مکه و فرزندان خود نزد «ابرهه» رفت و ابراهه مقدم او را گرامی داشت اما از گفت‌وگو درباره کعبه و ویران ننمودن آن امتناع ورزید و پیشنهاد آنان را رد کرد. مردم مکه در اندیشه خالی کردن شهر خود بودند و عبدالمطلب با گروهی از قریش به جلو در کعبه آمد و حلقه در خانه را بگرفت و گفت: پروردگارا این خانه، خانه تو است. تو خود آن را مخافظت فرما. سرانجام مردم از شهر بیرون رفتند و شهر مکه خالی از سکنه شد همین که ابرهه می‌خواست تا مقصود خود را عملی نماید به امر خدای تعالی پرندگانی از جانب دریا به پرواز درآمدند و بر سپاه ابرهه تاختند و با گلوله‌هایی از گل آنها را سنگ باران کردند و مانند برگ کاه جویده شده ریز ریزشان نمودند.

مردم حجاز این سال را عام‌الفیل نامیدند یعنی سال که ابرهه می‌خواست به وسیله پیل‌ها خانه کعبه را ویران سازد. به عقیده اکثر مؤرخان پیامبر خدا حضرت محمد صلی الله علیه وسلم بن عبداله در همین سال که مطابق با سال (۵۷۰) میلادی بود متولد گردیده است.

 هنگامی که بیست و چهار سال از عمر عبدالله گذشته بود، عبدالمطلب، آمنه دختر وهب را که از رؤسا و بزرگان قبیله بنی زهره بود برای او خواستگاری نمود. نسب آمنه از جانب پدر در کلاب به پیامبر صلی الله علیه وسلم می‌رسید و مادر آمنه زنی بود به نام «مره» دختر عبدالعزی بن قصی بن عبدالدار بن قصی بن کلاب که از جانب مادر هم نسبش در قصی به پیامبر ص می‌رسید.

عبدالله پس از مراسم ازدواج به رسم عرب‌ها تا سه روز در خانه آمنه اقامت گزید. سپس به خانه خود رفت اما مدت زیادی با آمنه به سر نبرد و برای تجارت به طرف شام رفت و آمنه را که باردار بود به جای گذاشت. آمنه همه شب با خاطرات عبدالله می‌خوابید و هر صبحگاه به یاد او از خواب بیدار می‌شد. این مسافرت مدتی به طول انجامید و در هنگام بازگشت کاروان تجارتی مکه از شام عبدالله به طرف مدینه رفت تا چند روزی نزد خویشاوندانش از رنج سفر بیاساید اما تقدیر و مشیت الهی چیزی دیگر بود، عبدالله در مدینه مریض شد و رفقایش او را در مدینه گذاشتند و هنگام ورودشان به شهر مکه پدرش را از جریان بیماری او خبر دادند، عبدالمطلب فرزند بزرگ خویش، حارث را به مدینه فرستاد تا برادر خود را پس از بهبودی به همراه خود به مکه باز گرداند، ولیکن عبدالله پس از حرکت کاروان از مدینه به مکه چشم از جهان فرو بست و اقوامش او را به خاک سپرده بودند. حارث بی‌درنگ به مکه برگشت و به جای برادر خبر مرگ برادرش را به همراه خود برد. پس از فوت عبدالله تنها دلخوشی آمنه فرزندی بود که گاهی حرکت او را در وجود خود احساس می‌کرد و در دل آرزو داشت که نوزاد آینده او پسر باشد. دوره بارداری آمنه گذشت و موقع آن فرا رسید که چشمش به دیدار فرزندی که یگانه یادگار او از شوهرش بود روشن گردد. زمان انتظار آمنه به پایان رسید و در شب دوشنبه دوازدهم ماه ربیع‌الاول سال ۵۷۰ میلادی مطابق سال عام‌الفیل قبل از روشنی صبح، خورشید جمال محمدی صلی الله علیه وسلم در حجاز و در شهر مکه در شهری که پرده‌ای تاریک از کفر و شرکت و تعدی و تجاوز بر روی آن سایه افکنده بود، طلوع کرد، خورشیدی که بعدها نور توحید و یکتاپرستی را در شبه جزیره عرب که مرکز بت‌پرستی بود فروزان ساخت. نوری که تا پایان عمر جهان تابان است و دنیا را روشن خواهد کرد.

هنگامی که عبدالمطلب آن پیر روشن ضمیر از تولد نوه‌اش با خبر شد. می‌گویند عبدالمطلب با مسرت و خوشحالی طفل را از آمنه گرفت و او را به جانب کعبه برد و نامش را محمد گذاشت و در روز هفتم تولدش شتری را سر برید و بزرگان قریش را به صرف غذا دعوت کرد. هنگامی که بزرگان قریش فهمیدند که عبدالمطلب نوزاد را محمد نامیده است، پرسیدند چرا از اسامی پدران خود چشم پوشیده‌ای و اسم این نوزاد را محمد گذاشته‌ای. عبدالمطلب در جواب آنها گفت: می‌خواستم در آسمان پیش خدا و در زمین پیش مردم محمود و پسندیده باشد.

 معمولاً اشراف و بزرگان عرب فرزندان نوزاد خود را به زنان قبایل صحرا نشین برای پرورش و شیر دادن می‌سپردند تا در هوای آزاد و دل‌انگیز صحرا پرورش یابند. آمنه مطابق این رسم در انتظار دایگان قبیله بنی‌سعد بود تا به عادت اشراف عرب طفل خود را به یکی از آنها بسپارد آمنه در این فاصله کودک خود را به «ثویبه» کنیز ابولهب سپرد و ثویبه مدتی او را شیر داد تا این که زنان قبیله بنی‌سعد در جستجوی اطفال شیرخوار به مکه آمدند، اما آنها کودکان یتیم را نمی‌گرفتند زیرا آنها در پرورش و شیر دادن به بچه‌ها انتظاراتی از خانواده طفل داشتند، از این رو کسی برای گرفتن محمد ص که پدر نداشت حاضر نشد.

حلیمه دختر ابی‌ذویب از قبیله بنی‌سعد که اول بار از گرفتن محمد سر باز زده بود، طفل دیگری پیدا نکرد و هنگامی که می‌خواست از مکه برگردند به شوهرش گفت: شایسته نیست که با دست خالی برگردیم، می‌رویم و همین طفل یتیم را می‌گیریم. شوهرش گفت اشکالی ندارد شاید خداوند ما را به واسطه وجود او برکت دهد. حلیمه محمد را گرفت و با شوهر خود به صحرا برگشت. او همیشه می‌گفت با وجود این طفل همه چیز ما برکت یافته بود، هوای صحرا و زندگی ساده بیابان نشو و نمای محمد صلی الله علیه وسلم را تسریع کرده و بر تناسب و زیبایی اندامش می‌افزود ولی تا سن پنج سالگی در میان قبیله بنی‌سعد و در هوای آزاد صحرا حس آزادی و آزادگی و استقلال نفس را فرا می‌گرفت و صحیح‌ترین لهجه‌های عربی را در میان آن قبیله آموخت بعد از پنج سال محمد صلی الله علیه وسلم به نزد مادر و خانواده‌اش برگردانده شد و جدش عبدالمطلب سرپرستی او را به عهده گرفت و تا آخر عمر از محبت و مهربانی نسبت به او لحظه‌ای فرو گذار نکرد. پس از مدتی آمنه طفل خردسال خود را به همراهی «ام‌ ایمن» کنیز به جا مانده از عبدالله به منظور دیدار اقوام خود به شهر یثرت «مدینه» برد و یک ماه در یثرب بودند وقتی به مکه برمی‌گشتند در میان راه در محلی به نام «أبواء» آمنه مریض شد و وفات یافت و بدین ترتیب ضربه سخت و هولناکی بر روح این کودک خردسال وارد گردید. «ام ایمن» محمد را که از غم مرگ مادر گریان بود به مکه برگرداند. بدین گونه رنج از دست دادن پدر و مادر با همه سنگینی خود بر دوش کوچک او فشار آورد. قرآن مجید در آیه ۵ از سوره الضحی درباره یتیم بودن او چنین می‌فرماید:﴿أَلَمۡ یَجِدۡکَ یَتِیمٗا فَ‍َٔاوَىٰ۶﴾ [الضحى: ۶] «آیا تو را یتیم نیافت، پس پناه داد؟».

اگر عبدالمطلب مدت زیادی پس از فوت آمنه زنده می‌بود شاید این خاطره غم‌انگیز یعنی مرگ آمنه کمی تخفیف می‌یافت. اما عبدالمطلب نیز در سن هشتاد سالگی هنگامی که محمد ص بیش از هشت سال نداشت، وفات یافت.

 
 به نقل از سایت اهل سنت

یک دیدگاه