خانه / مقالات / سکولاریسم و مراحل آن و تاثیر آن بر جنبش فیمینیسم

سکولاریسم و مراحل آن و تاثیر آن بر جنبش فیمینیسم

بافت و محیط فلسفی

به یقین هر جنبش اجتماعی، سیاسی و … که داری نگرش است، در محیط فلسفی معینی تولد یافته و از بینش و دیدگاه های رایج در زمانه ی خود تأثیر می پذیرد، و شاید زاییده ی طبیعی رو یکرده ها و یا ساختار آن ها باشد. لذا اگر بخواهیم نظرات را شناخته و یا بسنجیم، به ناچار باید به زیر ساخت ها برگردیم.

فمینیسم نیز در جهان غرب نشانگر هنجارها، مبادی و رویکردهای حاکم بر جوامع خویش است و تحولاتی که برنامه و دیدگاه هایش حادث شده و در جهت همراهی با دگرگونی های ایدئولوژیکی و فلسفی است که در اندیشه و دل ها به وقوع می پیوندد.

می کوشیم مهم ترین اصول و افکاری را که بر اندیشه ی غربی از ظهور رنسانس تا عصر روشنفکری و سپس مدرنیته و پسا مدرنیته تأثیر گذاشته و به تبع آن بر فمنیسم نیز به عنوان زاییده این منظومه ی فکری مؤثر بوده است؛  نگرش هایی که جنبش زنانه را ساخته، رویکرد هایش را متبلور کرده و آن را از مسیر اصلی در آورده که به یکم ایدئولوژی خطرناک در برابر ارزش ها، خانواده، اخلاق و… تبدیل شده است، از تحولات مهم و خطر آفرینی سخن خواهیم گفت که زیر بنای نکات انعطاف پذیر و سرنوشت سازی در  تفکر نوین غرب شده است. و این چیزی است که سبب شگفتی های ما از برخی خواسته های فمینیسم می گردد.

سکولاریسم ( دنیا پرستی، اصالت دنیا)

(Secularism) یعنی چیرگی خرد انسان بر وحی الهی و نپذیرفتن دین به عنوان مرجع اصلی و مهم در امور، به ویژه هنگام بروز کشمکش. این نگرش در  پایان به الحاد و انکار کامل خداوند و … منجر گردیده است.

به نظر می آید چنین افکاری ثمره طبیعی بر خوردهای کلیساست که متاع بشری و انحرفی خود را به نام دین عرضه نموده و ربانیت و سلامت متون مقدس را به خطر انداخت، که در نتیجه نتوانست با واقعیت های نوین روبرو شده و چالش هایش را پاسخگو باشد.

بسیاری از اکتشافات علمی به ویژه اوج آن در قرن هجدهم باعث ایجاد تردید در دین شد، چون زیر ساخت های ایمان مسیحی بر نداشتن حقایق زیادی از جهان هستی استوار، و ایمان با نادانی توأم بود. با بروز کشفیات نوین و روشنگری دانشمندان از قوانین و رازهای آفرینش، مانند ” کپرنیک” که نظریه ی (محوریت خورشید) را به جای (محوریت زمین)، یا (هالوسنتری) را عوض (ژئوسنتری) ارایه داد، یا “گالیله ” که قوانین حرکت را کشف نموده و اولین تلسکوپ را ساخت که با آن به مشاهده کره ی ماه و ستاره های بسیاری پرداخت که پیشتر با چشم دیده نمی شدند، سپس نیوتن آمد و قانون جاذبه، چرخش سیارات حول محور و… را کشف نمود ”کپلر” نیز پیش از او نظریاتی ارایه داده بود. ”لاپلاس” آمد و آنچه را که نیوتن نتوانست به خوبی بیان نماید، تبیین کرد. او گفت: خود ستارگان مسیر شان را تنظیم کرده و بر اساس قوانین مشخص حرکت می کنند و از مدار خارج نمی گردند. سپس “اما نوئل کانت” با ارایه ی فرضیه (ستارگان سحابی) منشأ منظومه شمسی را بروز داد و….

با بروز کشفیات این دانشمندان، لرزه بر اندام ایمان خرافی و پوچ کلیسا افتاد، زیرا می پنداشت که این ها باعث دوری خلق از خدا گشته و مردم را از دین گریزان می کند؛ وقتی نیوتن تنظیم مسیر ستارگان را به خدا واگذار کرد لاپلاس همین دخالت را نیز از خدا گرفت. بدین ترتیب پنداشتند نیازی به خدا در بیان و حرکت جهان هستی نیست.

پس از این جریانات، نظریه ای رواج یافت که می گفت: ”خدا در ازل ما را آفریده، اما جهان هستی را یه قوانین طبیعت واگذار کرده است، خود را به کنار کشیده و دخالت نمی کند و از ما بسیار دور است“، این نگرش تأثیر شگرفی بر بی ایمانی در زندگی، اعمال روزانه و دیدگاه های مردم داشت. ” ولتراستیس” می گوید: ” بدین ترتیب خداوند دور شد، او از زمانی بسیار دور با آغاز آفرینش خود را به کنار کشیده و حتی در کارهای روز مره ی ما دخالت نمی کند” این خدا فقط در ذهن وجود داشت و با آن آفرینش تفسیر می شد، اما هیچ اهمیتی در زندگی روزانه نداشت. آری! دانشمندان قرن هجدهم با الهام از دانش نیوتن به چنین خدایی رسیدند.

بدین ترتیب طبیعت، خدا شد و هر چیز به عوامل مادی ارجاع گردید، امروزه هم حتی اگر دلیل چیزی را نمی دانند باز به اسبابی ناشناخته بر می گردانند. این اعتقاد رایج است که ” خدایی که در طبیعت دخالتی ندارد در زندگی ما هم اهمیتی نخواهد داشت” و نیز ”خدمت بزرگی که علم در قرن هفدهم به قوانین علت و معلول ارزانی داشت، پذیرش آسان نظریه ی پایان آفرینش آن هم خارج از عقل انسان می باشد.”

” به یقین ایمان به خدا باور به هدفمندی جهان را نیز می کاهد، زیرا این دو به طور طبیعی با هم مرتبطند؛ هر کدام از وجود خدا و هدفش از آفرینش متضمن یکدیگرند”، ” برترانراسل” در جمله معروف می گوید: ” به طور اختصار می گویم دنیایی که دانش برای ما ارایه می کند تا باورش کنیم، دنیایی است تهی از هدف و بی معنا”.

والترستیس درباره پوچ گرایی رایج در دنیا که با بود و نبود ایمان به هدفمندی جهان هستی، رنگ و بویی تازه گرفته می گوید: ” معتقدم  ادبیات و هنر می توانند به طور کلی دیدگاه زمانه را عوض کنند، به پوچی و بی هدفی مبتلا گشته اند، وقتی در دنیا مجموعه ای بی هدف باشد، به یقین زندگی انسان هم چنین خواهد شد. به نظر می آید تبلیغ برای بی هدفی در زندگی وظیفه ی مهمی است که بیشتر در ادبیات امروزی به آن پای بندند.”

آیا موسیقی شگفت انگیز امروزی چنین نیست؟ موسیقی کهن که از انسجام و همآهنگی بیشتری برخوردار بود، جهان منسجم، هماهنگ و مطیع دستور خدا را در ذهن تداعی می کرد، در حالی که موسیقی نوین با آهنگ های نفرت انگیز، درهم و پریشان فرد الهام می کند که همه چیز پوچ و بی معناست”

لذا از چنین کجروی های درونی و نگرش های پوچی بود، که راه مردم از خدا و دین جدا شده و سکولاریسم یا دنیا پرستی متولد گشت تا دین از زندگی بگریزد و در تعیین خیر و شر، حق و باطل، هنجار و ناهنجار فصل الخطاب نباشد.

“پل هارز” در کتاب ( اندیشه ی اروپایی) می گوید: ” قرن هجدهم فقط به اصلاح بسنده نکرد، بلکه خواست صلیب را نیز شکسته و پیوند انسان و خدا را بگسلد تا اندیشه ی وحیانی از زندگی رخ بربندد “.

در ادامه از جسارت فلاسفه ی ناتورالیست و عقل گرا سخن گفته و می افزاید: ” آنان طرفدار حقی هستند که با حق الهی هیچ ارتباطی ندارد و خواستار اخلاقی اند که خود را نیازمند خدا ندانسته و در پی علت آفرینش خویش نباشد”.

پس از این طبیعت گرایان و فلاسفه، جامعه شناسانی بروز کردند که همان برداشت های لنگان و چوبین را بازگو می کردند. ” علاوه بر مارکسیسم بیشتر نظریات غربی ها که نام جامعه شناسی لیبرال را می توان بر آنها نهاد با تمجید از ارزش ها، برنامه ها، سازمان ها، رویکرد ها و راه کارهای غرب، دین را عامل عقب ماندگی علمی، انسانی، اقتصادی و اجتماعی می دانستند و تأکید داشتند رشد و توسعه هنگامی به دست می آید که دیدگاه های مادی گرایانه رواج یافته و نگرش های دینی پس زده شود. اوج پیشرفت زمانی است که دانشمندان مادی گرا مدیریت را به عهده  گیرند و دین از صحنه جامعه، اقتصاد و سیاست بر کنار باشد.”

اغلب جامعه شناسان در غرب از این نظریه ی ”هگل” تأثیر پذیرفتند که می گفت: جوامع مراحل گوناگونی را پشت سر می گذارند تا از نظام قبیله ای به بردگی، از بردگی به دین و از دین به لیبرالیسم می رسند.

می بینیم که دین را در مرحله ما قبل آخر گذاشته است. ” اگوست کنت” می گوید : ” انسان از روش های الهی به روش های تفکر علمی ساخت بشر گام نهاده و رشد می کند، که اینجا بهترین و والاترین پله های رشد است.” ” اسپنسر ” ” دور کیم ” ” هگل” ” نیچه” ” مارکس” ” و …. چنین سخنانی گفته اند. همه ی آنان نسبت به دین یک موضع گیری الحادی و کینه ورزانه داشته اند. هگل گفت: خدا مرده است. نیچه نیز چنین جمله ای گفته است. همگی این عبارت کفر آمیز و الحادی را بازگو کرده اند: ” هنگامی که خدا مرده است، باید  انسان به جایش بنشیند و سرنوشت خود را در دست گیرد. “

IF GOD is dead man must take his place.

در ادامه سخنان پیشین باید افزود سکولاریسم از بدو ظهور در دوره ی رنسانس تا کنون، سه مرحله را پشت سر گذاشته است که در برخورد با دین سه روش به حساب می آید:

مرحله نخست: اصلاحات دینی که ”مارتین لوتر”، ” کالوین” و دیگران آغاز گرش بودند. این اصلاحات در نهایت به گرایشی منجر شد که عادی سازی و زمینی کردن متون مقدس را با عقل ناقص بشری به بهانه ی بازنگری در تفسیر بر مبنای خرد و دانش امروزین خواهان بود که متفاوت بود؛ برخی می خواستند متون شرعی را با هوای نفس مطابق نمایند و بعضی در پی آن بودند در جسم مرده ی دینداری روح بدمند تا از خرافات و برداشت های ناروا پاکیزه شده و مورد پذیرش بیشتری واقع شود، با توجه به این که برداشت و تفسیرهای نوین با اصل دین سازگار بوده و در برابر قوانین جدیدعلمی کرنش کند.

مرحله دوم: دین یکی از منابع شناخت هست، اما تنها منبع و مهم ترین آن ها نیست، متونش مثل هر متن دیگر قابل نقد است. دین فراگیر نبوده و به زوایای کوچکی مانند ارتباط انسان با خدا، آن هم در گوشه معبد، مسائل خانوادگی و قوانین احوال شخصی محدود می شود، و در عرصه های دیگر به ویژه سیاست کاربرد ندارد.

مرحله سوم: انکار کامل دین و پیوند دادنش با عقب ماندگی، خواستار برچیده شدن دین از زندگی و تهاجم به اصول و مقررات آن، مسئول دانستن دین در جمود فکری بشر، منفی گرایی، تنبلی، پذیرش خرافات، محدودیت آزادی ها، تلقین پیروی کوکورانه، جلوگیری از روشنفکری، انتشار جهل و وابستگی و بدبختی و …. از جمله اتهاماتی است که در این مرحله به دین نسبت داده می شد.

انقلاب فرانسه نخستین موفقیت سیاسی سکولاریسم است که توانسته علاوه بر کاستن از روحانی سالاری، قوانین کشوری را نیز به سمت خود سوق دهد و جدایی کامل بین دین و سیاست برقرار کند. لذا قوانین مدنی در عرصه های زیادی به جای قانون کلیسا نشست، مانند آموزش، احوال شخصی، ازدواج و … که در آن ها تغییرات بسیاری هم صورت گرفته بود.

سخن از انقلاب فرانسه ما را به جنبش های مؤنث گرا می رساند که بدانیم چگونه سکولاریسم بر رویکرد و راه کارهای آنان تأثیر گذاشته و گرایش های گوناگونی را ایجاد کرده است؛ برخی دین را به کنار می گذارند و بعضی دریافته اند که در آن جوانب مثبتی هم یافت می شود، و عده ای هم می پندارند دین سبب بدبختی و تیره روزی زن گشته و مرد سالاری به وجود آورده است.

مهم آن است بدانیم همه ی این جنبش ها دین را منبع و مرجع قانون نمی دانند. جنبش مؤنث گرا نیز مانند سایر جنبش های نوین ضد دین، علاوه بر امور مذکور، از عوامل دیگری متأثر شده اند و آن دیدگاه های تحقیر آمیزی که دو دین رایج و تحریف شده در غرب یعنی یهودیت و مسیحیت نسبت به حقوق زن برداشته اند، به ویژه تحریف هایی که ”پولس” بر مسیحیت وارد آورد. علاوه بر تأثیر پذیری از نگرش های خفت بار و قوانین یونان و روم نسبت به زن، او سه دیدگاه دیگر هم دخیل نمود تا حقوق زن نادیده انگاشته شده به حاشیه رانده شود:

  1. مرد رابط بین خدا و زن است.: معروف ترین متنی که در این باره آمده، قسمتی از ناحیه پولس به مردم کورنتوس است که در رابطه با پوشش سر می گوید: ” چون مرد نشانه شکل و عظمت خداست نباید سرش را بپوشد، اما زن علامت عظمت مرد است، زیرا مرد از زن به دست نیامده بلکه زن از مرد گرفته شده، مرد به خاطر زن به وجود نیامده، بلکه زن برای مرد به وجود آمده است، لذا بر زن که به نشانه ی کرنش چیزی بر سر بگذارد…”. در همان نامه در فصل ۳۵/۱۴ می گوید: ” زنان باید در کلیسا ساکت باشند و هیچ صحبتی نکنند، چون باید بر اساس توصیه شریعت بسیار فروتن باشند. اگر خواستید چیزی بیاموزید باید در خانه از شوهران بپرسند، چون زشت است که زن در جمع سخن گوید.”
  2. زن موجودی است که برای مرد آفریده شده است: متن پیشین به صراحت این را بیان می دارد؛ بلکه زن برای مرد آفریده شده ” براین مبنا از جریان آفرینش حوا از پهلوی آدم برداشت های ناپسند گردیده است.
  3. زن عامل اشتباه است: در سِفر (بخش) تکوین در تورات پیرامون خوردن از درخت ممنوع در بهشت آمده : ” خدا از آدم پرسید: آیا از درخت ممنوع خوردی؟ آدم گفت: آن زن که او را رفیقم قرار دادی، به من از میوه درخت داد و من خوردم. خدا به زن گفت: درد زایمانت را به شدت افزایش داده تا به درد زیادی بزایی، به همسرت علاقه وافر داشته تا او بر تو چیره گردد این به گمان نویسنده ی تورات نتیجه اشتباه زن و گمراه کردن آدم  بود”

یک مرد یهودی روزانه عبادت و شکر به جای می آورد که خدا او را برده، بت پرست و زن نیافریده است. در شریعت یهود سلطه ی کامل از آن مرد خانواده است که این همان پدر سالاری ظالمانه در قوانین روم باستان می باشد که به علت رواج در آن روزگار بر دین یهودیت و مسیحیت مؤثر بوده اند، تا جاییکه کمتر برداشتی از قوانین تورات و انجیل یافت می شود که از مقررات و رسوم رومی ها تأثیر نپذیرفته باشد. این پدر سالاری به جایی می رسد که قتل فرزندان را به پدر اجازه داده تا به عنوان قربانی تقدیم نماید یا دختران را به بردگی بفروشد، در سِفر خروج آمده: ”وقتی یک مرد دخترش را به عنوان برده بفروشد، آن دختر مثل بردگان دیگر از خانه خارج نگردد.” مرد در خانه Bl1 یعنی آقا و سرور است. زن به مرد می گوید: سرورم ! به هر حال نمونه های بسیاری از این قبیل یافت می شود. این سیستم ستم کارانه بر اساس این که در تورات وجود داشته، سرانجام به انجیل هم انتقال یافت.

دیدگاه راهبانه و شوم به مسائل جنسی و روابط مرد و زن و نیز زشت و ناپسند شمردن آمیزش جنسی تأثیر به سزایی در نجس یا شیطان دانستن زن داشت، همانگونه که برخی از فلاسفه ی قرون وسطی چنین می پنداشتند.

کشیش بناوترا می گفت: “وقتی یک زن را می بینید، فکر نکنید که انسان یا حیوان وحشی دیده اید، زیرا آنچه مشاهده کرده اید خود شیطان است، هنگامی که سخن گوید، آنچه می شنوید صدای افعی است ”توماس داکن می گوید: ”وجود حقیقی مخصوص یک نفر است که مرد باشد، زن یک مرد ناقص است. جای هیچ شگفتی نیست اگر زن، این موجود کم عقل و کودن در نخستین تجربه اشتباه کند ( اشاره به جریان آدم و حوا) بدین سبب باید همیشه تحت سرپرستی باشد.”

این ها غیر از قوانین ظالمانه ای است که درباره ازدواج، طلاق، مسئولیت مالی زنو …. در مقررات احوال شخصی کاتولیک ها یافت می شود.

همه ی این موارد باعث گردید جنبش زنان به سکولاریسم کشیده شده و یا انگیزه ی فزون تری در آن گام بردارد، زیرا دین در آن روزگار به دین بشری و تحریف شده تبدیل گردیده بود که منزلت زن را بی ارزش می دانست، پس نتیجه گرفتید که آزادی وقتی تحقق می یابد که دین به کنار گذاشته شود.

———————————–

منبع : فمنیسم، جنبش های آزادی بخش  زنان

تألیف: دکتر مثنی امین الکردستانی

ترجمه: عبدالظاهر سلطانی

به نقل از: نوگرا

درباره ی اصلاح نت

همچنین ببینید

ارتباط ارگانیک صلح و شهادت (3)

نویسنده: عبدالبصیر صهیب صدیقی ج ـ سورۀ مبارکۀ یونس، آیۀ مبارکۀ 61 { شاهد و ناظر} وَمَا …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *