قلب بزرگ

مترجم: مستعین بالله بلاغ

کاروان در اثر پیمودن راه دراز و پر مشقت، خسته و در مانده شده بود، اما آنچه مسافرین را تسلیت می‌بخشید و خستگی راه، را برایشان قابل تحمل می‌ساخت آرزوی شیرینی بود که این آرزو با رسیدن به مکه مکرمه و زیارت اماکن مقدسه بر آورده می‌شد.

باوجود رنج و تکلیف سفر، شیخ قافله و رئیس آن عبدالله بن مبارک احساس لذت و شور و شعف می‌نمود. و آرزویش اورا به جلو می‌کشانید و با اشتیاق به جانب سرزمین پیامبر صلی الله علیه وسلم فرا می‌خواند، وآلام سفر را از یادش می‌برد.

در مسیر راه نظر، عبدالله بن مبارک بر شماری از خانه‌هایی افتاد که به کلبه‌ای فقیرانه یی مانند بودند، در جوار آن بوته‌زاری به چشم می‌خورد که عده‌ای از مواشی در اطراف آن می‌چریدند، شیخ به جانب وکیل و گوماشته خود متوجه شده گفت: چون از خراسان تا به اینجا فاصله‌ی زیادی را پیموده ایم، اکنون وقت آن رسیده است تا لحظه‌ای رفع خستگی نمائیم.

وکیل کاروان: بلی جناب شیخ!

عبدالله بن مبارک: بدنت بالایت حق دارد، همچنان لازم است که شترها و اسپ‌ها نیز لحظاتی آرام گیرند و آب و علف داده شوند.
وکیل: فرمودۀ تان بجاست، من در سیمای مسافران میل و رغبت برای استراحت را می‌بینم.
قافله توقف نمود، شتران زانو زدند، و مسافران به زدودن گرد و غبار از جامه‌های خود مشغول شدند، در این حال عبدالله بن مبارک به گوشه‌ای رفته، بجانب قبله چادر افگند و با گرمی و حرارت ایمان یک مومن، اخلاص یک زاهد، و صبر یک رزمجوی مجاهد، به دعا و زاری آغاز نمود.

نگه‌های عده ای با شگفتی و اعجاب به او پیوست، او نمونه‌ای بود از مردان بزرگ به شیوه کم نظیر، در این حالت دو تن از کاروانیان بین خود شروع به گفتگو نمودند، خوش بر حال تو ای ابن مبارک تصور می‌کنم تو اصلا یک موجود زمینی نیستی. نفر دوم که در پهلوی او قرار دشات و دارای ریش انبوده بود و آثار پیری در سر و رویش به مشاهاده می‌رسید، گفت: تعجب برای چه است ای برادر؟

نفر اول: من همواره به حال این مرد می‌اندیشم، آنچه را در او می‌بینم نمی‌توانم به آسانی باور کنم، او در میدان علم پیشوای علمای حدیث، امام محدثین و یکی از چهار عالم بزرگی است که حدیث روایت می‌کنند، و این میراث جاودان را حفظ می‌نمایند، در زهد کمتر می‌توان مثل و مانندش را یافت، گویا دنیا با همه حال و جمالش نمی‌تواند بالای او غلبه کنند و یا او را از مسیرش -که به آن التزام دارد- به کوچکترین پیمانه‌ای باز دارد، در میدان جهاد حال او شگفت آور است، مرز میان ما و دشمن را می‌درد و به پیش می‌تازد، او وهم‌رزمانش آنچنان فتح و کامیابی را به دست می‌آورند که عقل از ادراک آن عاجز است، در کاروبار و تجارت دنیا نیز نظیر ندارد،… زیاده از این چه می‌خواهی ای پیرمرد.

مرد ریش سفید سرش را جنبانید، بعد گفت: فرزندم؛ مسلمان راستین به واسطه نور خدا می‌نگرد، نصیب و بهره‌ی خود را از دنیا و آخرت می‌گیرد و شیخ مان عالم جلیل و بزرگواری است که علم و حکمت دراو جمع گردیده، خداوند قلب اورا با حب و معرفت منور ساخته است. از شراب ایمانش سیراب نموده،… و چنین موجود نمونه‌ای آفریده است.

در این هنگام که آن دو سرگرم گفتگو بودند، و شیخ مشغول نیایش و تضرع، شخصی دیگری به آنان پیوست و گفت: چه پر حرفی می‌نمائید؟ آیا نمی‌دانید که مرغ چاق و فربه من که آرزوی خوردن گوشت لذیذش را در سر می پرورانیدم، مرده است!؟
ای برادران! از اینکه بگذریم، گرسنگی مرا بیشتر از مردن مرغ معذب می‌دارد.
پیر مرد با نیشخند گفت :‌خودت زنده باشی… انسان را چند لقمه طعام که بدان نیرو یابد بسنده است.

مرد مذکور در حالی‌که لبانش را با حسرت می‌جوید، پرنده خود مرده را برداشت و حرکت نمود، قصد مزبله و محل کثافات که در نزدیکی کلبه‌های فقیرانه‌ای‌که کاروان در آنجا رود آمده بود، موقعیت داشت. در طول راهش به آنجا، نگاه عبدالله بن مبارک در حال فراغت از نماز به او افتاده گفت: من نیز می‌خواهم تورا تا به این کلبه‌ها همراهی کنم، تا آنجا را ببینم، و حداقل چیزی در مورد اهل آن بدانم، چه بهتر که مرا همره‌ی چون تو باشد. هنگامیکه به آنجا رسیدند، عبدالله بن مبارک به راست و چپ نظر می‌افگند، ناگهان متوجه شد که دختری به سرعت به جانب مزبله رفته پرندۀ مرده را می‌رباید، و به شتاب به طرف کلبه‌اش میدود گویا گنجی از گنج‌های دنیا را مالک شده است.

ابن مبارک -در حالیکه تعجب و آشفتگی به او دست داده بود- با چابکی به تعقیب دخترک پرداخت، هنگامیکه در برابرش قرار گرفت، دخترک از ترس به لرزه افتاد، رنگش پرید، و با نگاه‌های ترسناک به جانب شیخ می‌نگریست، نگاه‌های‌که در آن استرحام و زاری خوانده می‌شد، سپس از مژگان در شتش قطرات اشک سرازیر شد، و با ترس و خوف صدا بر آورد: ای شیخ! می‌خواهی با من چه کار کنی؟ ابن مبارک در حالی‌که سعی داست ترس و هراس دختر بچه را فرو نشاند، گفت: نترس دخترم! چیزی نیست، فقط می‌خواستم بدانم چرا این پرندۀ مرده را ربودی؟ بازی و ساعت تیری که با آن امری است بعید؟

دخترک سرش را بعنوان تائید جنبانید، در حالیکه اندکی آرام شده بود، با صدایی -که ناشی از غلبه گریه بود- گفت: گرسنگی مرا و برادرم را رنج می‌دهد، یقینا که گرسنگی چیزی کشنده و زشت است یا شیخ!

ابن مبارک با تعجب پرسید: منظورت از این سخن چه است؟ دخترک : مقصدم اینست که ما از این حیوان خودمرده غرض رفع گرسنگی استفاده می‌کنیم. شیخ : آیا چیز مردار و خودمرده را می‌خورید؟

دخترک: گرسنگی ظالم است… رحم ندارد…! شیخ: استغفرالله… این کار حرام است!. دخترک با سادگی: ‌این هم حرام است که از گرسنگی بمیریم! دختربچه داستان تلخ زندگی‌اش را برای شیخ بازگو نمود، که چگونه او با برادرش تنها و بی‌کس، بدون سر پرست و بی تکیه‌گاهی حیات بسر می‌برند، منبع معیشت آنان فقط مقدار کمی از خیرات و نیز غذاهای پس مانده و یا حیوانات خودمرده است. شیخ کلام او را بریده گفت: پدرت کجا رفته ؟

دخترک با شنیدن اسم پدر، سیل اشک بر گونه‌هایش جاری شد. و در حالی‌که نشانه‌های خواری، درد و محرومیت از خطوط چهرۀ ظریفش هویدا بود، گفت: ما هم از خوشی و سعادت بهره‌ی کاملی داشتیم… و پدرم بخاطرما زحمت می‌کشید و نفقه مارا به دوش داشت، مال و هستی و دارایی بر ایمان فراهم بود، از آلام زندگی و مصایب روزگارچیزی نمی‌دانستیم، به طوریکه تصور ما چنین بود که گویا اصلا در زندگی بدبختی وجود ندارد… آه… پس از آن یکروز آمدند -دخترک نتوانست گفتارش را دنبال نماید، غم سنگین و اندوه عمیق بر او غالب آمده بود- عبدالله بن مبارک دست نوازش بر شانۀ دخترک نهاده گفت: ‌سخنت را ادامه بده

دخترم… بگو… چه‌کسانی آمدند؟
دخترک: گرگ‌ها… شیخ با تعجب: گرگ‌ها…؟!

دخترک: بلی! گرگ‌های آدم نما قومی که با ما سرستیز و دشمنی داشت، بالای پدرم ظلم و ستم روا داشتند، هر آنچه داشت از نزدش گرفتند، سپس اورا کشتند،…. ما غیر از او کسی دیگری نداشتیم و امروز من و یگانه برادرم غیر از این لباس‌های ژولیده چیزی دیگری نداریم. دخترک خاموش شد، در حالی‌که مرغ خودمرده را در دست داشت، به سختی به پا ایستاده بود.
عبدالله بن مبارک با حزن و اندوه فراوان به حال خود و حال آن دختربچه می‌اندیشید… او تقریبا هر سال حج می‌نمود و در همرهی با کاروان مال زیادی به نیازمندان انفاق میکرد و صدقه می‌داد، در حالی‌که این دخترک فقیر با برادرش در حالتی که به‌جز حیوان خودمرده چیزی دیگری برای خوردن نداشتند… پدرش مظلومانه کشته شده، زندگیش خالی از همه چیز… وحشت است ترس است و گرسنگی‌ست، چه تفاوت فاحشی درمیان است!!!

تفاوت میان زندگی خودش و آن دخترک؟ کدام زهدی است که مردم او را بدان می‌ستایند؟ و کدام همت است که او شایستگی آنرا دارد؟ چگونه آن دخترک، شب دراز، سراپا عذاب و بیدار خوابی اش را به سر می‌رساند؟ آیا از سردی و گرسنگی می‌لرزد؟ یا اینکه احساس خوف از گرگان اورا تکان می‌دهد؟

در افکارش تصویرهای غم‌انگیزی به گردش در آمدند؟ تصویر ستم‌دیده‌گان که با اشتیاق و حسرت پی لقمه‌نانی می‌دوند، تصویر ستمدیدگان که آرزوی شان برای نیل به عدالت به درازا کشیده است، هزاران قطره اشکی که شامگاهان در کلبه‌های شبیه به گورستان سرازیر می‌شوند، مردمانی که به سان مردگان زندگی را پشت سر می‌گذرانند و زنده به‌گور می‌شوند، امواج عذاب آنان را فر گرفته، ای کاش می‌توانست شمشیرش را از نیام بدر آورد، و نه فقط برای آنکه با دشمنان در سرحدات و مرزها بجنگد، بل برای آنکه در برابر ظلم… و عذاب… و آلام بشری… سلاح برکشد.

ابن مبارک بی اختیار گریه نمود، آن چنان گریست که در طول حیاتش نه گریسته بود، دخترک به مانند مصیبتی در برابر دیدگانش عرض اندام نمود که فریاد می‌کشد و ناله و زاری و تضرع او به بیرون می‌جهد، از دو چشمش، از دهان خاموشش، از جامه ژنده اش. و پاهای لاغر و نحیفش و موی ژولیده و گرد آلودش، و خطوط چهره جذابش که آن را غبار یاس فرا گرفته، و پرده‌ای شقاوت پوشانیده است. ابن مبارک یکی از همراهان خود را صدا زد: برو وکیل مرا حاضر کن.

مرد: من گوش به فرمانم ای شیخ بزرگوار!
ابن مبارک :‌برو که ما در غفلت بسر می بریم.

دقایقی چند نه گذشته بود که وکیل کاروان حاضر شد، شیخ ابن مبارک از وی پرسید : چقدر مال نزد شما است؟

وکیل: یک هزار دینار ای شیخ.

شیخ: بیست دینار را نگهدار و باقی را بده به من!

ابن مبارک پول را از نزد وکیلش ستانید، سپس جانب دخترک با مهربانی رو نموده گفت: این پول را بگیر، شاید تو را در محنت و مصیبت و سختی که با آن دست به گریبانی یاری رساند، و از خوردن اشیای مرداری بازت دارد… برو نزد برادرت، برایش طعام، لباس و رمۀ گوسفندان خریداری کن، خداوند شما را در پناه خویش نگهدارد. حالت دخترک به سرعت دگرگون شد، و در حالیکه هراسان بود گفت:‌ شما قصد استهزای مرا دارید ای شیخ!!

شیخ : باور کن دخترم، این همه از آن توست! دختر بچه با آواز بریده: ای… ین…سس. بسیار زیاد است، ای امیر!
شیخ: من امیر نیستم ای دخترک… بلکه بنده‌ای از بندگان خدا می‌باشم و ما همه فرزندان آدم ایم، و آدم علیه السلام از خاک آفریده شده.

دخترک مال را گرفت و در حالیکه گیچ بود هیچ باورش نه‌می‌شد، پس از آن شتابان به جانب کلبه‌ها دوید و کلماتی بر زبانش جاری بود که به خوبی مفهوم نمی‌شدند، اما شیخ دوباره به کاروان برگشت، و زمانیکه به آنجا رسید وکیلش به آواز آهسته برایش گفت: چگونه سفر خود را بسوی بیت الله ادامه دهیم در حالیکه از بیست دینار هیچ چیزی ساخته نیست؟!

عبدالله بن مبارک به او ملتفت شده گفت: این مبلغ کافی است تا واپس به (مرو) برگردیم، و بهتر است از حج امسال صرف نظر کنیم. بعد با آواز بلند فریاد کشید: ای مردم! رخت سفر را بربندید، مایان از جائیکه آمده بودیم، واپس رفتنی شدیم، موعد ماسال آینده است ان شاءالله.

در راه بازگشت مجدد قافله، گفتار مسافران تنها در مورد واقعه‌ای بود که آنانرا از حج محروم ساخته بود و همچنان در مورد بزرگواری شیخ و از آن پس بعدها هر هنگامی که شیخ آن حادثه تکان دهنده را بیاد می‌آورد، از لحظات عاطفی منقلب می گردید، و قطرات اشک از دیدگانش جاری می‌شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یاداشت مترجم: این داستان تحت عنوان (القلب الکبیر) شامل مجموعه داستان‌های است که در کتابی بنام (دموع الامیر) از داستان نویس مسلمان دکتور نجیب الکیلانی نشر شده است.

یک دیدگاه