خانه / تاریخ اسلام / ائمه و مشاهیر

ائمه و مشاهیر

امام دار الهجره – مالک ابن انس (رحمه الله)

همان امام دیار هجرت و نصرت و برادری و مصاحبت یعنی امام مالک بن انس بن مالک بن ابوعامر اصبحی رحمه الله می باشد. تولد و رشد و بالندگی ایشان: در شهر مدینه ی منوره، محل نزول وحی و مهد علم و سرچشمه ی معرفت، در سال هفتاد و سه …

ادامه نوشته »

عمر بن عبدالعزیز (61 – 101 هـ) – بخش دوم

گروهی از علما را به همین منظور استخدام کرد و به طور ماهیانه از بیت‌المال برای آنان حقوق تعیین نمود. تأثیر برنامه‌های اصلاحی در نظام اقتصادی شاید در بعضی از اذهان این مطلب تداعی شود که اجرای این گونه برنامه‌ها از جانب خلیفه و اختصاص دادن بخش بزرگی از بیت‌المال …

ادامه نوشته »

عمر بن عبدالعزیز (61 – 101 هـ) – بخش اول

بسم الله الرحمن الرحیم 1)- عمر بن عبدالعزیز و وجه تشابه او با عمر بن خطاب رضی الله عنهما:   نام اصلی او عمر می باشد، هر جا ذکری از او شود، اسم او همراه با اسم پدرش ذکر می شود، و این سنتی است که اعراب از قدیم الایام …

ادامه نوشته »

داستان طاووس و سليمان بن عبدالملك

طاووس و سليمان بن عبدالملك روزي خليفه وقت، سليمان بن عبدالملك وارد مجلس طاووس شد. ايشان به خليفه توجهي ننمود. بعد از او پرسيدند: چرا به خليفه توجه ننمودي، پاسخ داد: تا بفهمد كه خداوند بندگاني دارد كه به ملك و مال آنها رغبتي ندارند. ======================= علما و حكام تاليف: …

ادامه نوشته »

داستان طاووس و ابوجعفر منصور

ابو جعفر منصور، طاووس را كه يكي از علماي به نام زمان بود، به محضر طلبيد. طاووس همراه مالك بن انس آمدند. خليفه لحظه اي سر در گريبان برد و سپس رو به طاووس كرد و گفت: اي طاووس! از پدرت (ابن كيسان تابعي) برايم نقل كن. طاووس: از پدرم …

ادامه نوشته »

داستان ابن أبي ذويب و ابو جعفر منصور

امام شافعي رحمه الله مي گويد: از عمويم محمد بن علي شنيدم كه مي گفت: روزي در مجلس خليفه ابو جعفر منصور نشسته بوديم. ابن ابي ذويب و استاندار مدينه، حسن بن يزيد نيز در آنجا بودند. بني غفار آمدند و از حسن بن يزيد نزد خليفه شكايت كردند. حسن: …

ادامه نوشته »

داستان گفتگوي دانشمندي با سليمان بن عبدالملك

يكي از علما وارد مجلس سليمان بن عبدالملك شد. سليمان به ايشان گفت سخن بگو. گفت: اي اميرالمومنين! من سخناني خواهم گفت، شايد براي شما شنيدن آنها خوشايند نباشد ولي تحمل كن. زيرا اگر آنها را بپذيري براي تو خوشايند خواهد بود. سليمان گفت: ما نصيحت را از كسي كه …

ادامه نوشته »

داستان قاضي ابو يوسف و هارون الرشيد

هارون الرشيد، از قاضي ابو يوسف  خواست كه كتابي پيرامون احكام خراج بنويسد. ايشان كتابي را در اين مورد جمع آوري نموده و فرصت را غنيمت دانسته، در مقدمه كتاب به پند و اندرز خليفه پرداخت و نوشت: اي امير المؤمنين! خداوند سبحان، بر گردن شما مسئوليت بزرگي گذاشته كه …

ادامه نوشته »

داستان پسر بچه اي با عمربن عبدالعزيز

وقتي كه عمر بن عبدالعزيز زمام خلافت را بدست گرفت. مردم از همه جا براي تهنيت و تبريك و برخي براي رفع نياز هايشان به سوي او سرازير شدند. وفدي از حجاز آمد و از ميان آنان نوجواني برخاست تا با امير سخن بگويد: خليفه: بگذار تا بزرگتري سخن بگويد. …

ادامه نوشته »

داستان امام اوزاعي و عبدالله بن علي

وقتي كه عبد الله بن علي، بني اميه را از دمشق تار و مار كرد وارد آنجا شد و دانشمندان آن ديار، اوزاعي را طلبيد. اوزاعي به مدت سه روز درنگ كرد و پذيرفت. پس از گذشت سه روز وارد مجلس ايشان شد ديد كه عبد الله بن علي بر …

ادامه نوشته »

داستان امام اوزاعي و ابوجعفر منصور

امام اوزاعي مي گويد: خليفه وقت منصور كسي را نزد من فرستاد تا حاضر شوم وقتي وارد مجلس ايشان شدم سلام كردم. او جواب سلامم را داد. و مرا در كنار خود نشاند. و گفت؟ چرا دير وقت است نزد ما نمي آئي؟ اوزاعي: مگر با من كار داشتيد؟ منصور: …

ادامه نوشته »

داستان مكحول و يزيد بن عبد الملك

تابعي بزرگوار مكحول عالم شام در مجلس درس خويش مشغول تدريس بود و گروهي از شاگردان مانند هميشه دور او نشسته بودند، ناگهان خليفه وقت يزيد بن عبدالملك شاهانه وارد شد، و در حلقه درس شركت كرد. شاگردان خواستند خود را عقب بكشند تا جايي براي خليفه باز كنند ولي …

ادامه نوشته »

داستان سفيان ثوري و مهدي

امام سفيان ثوري مي گويد: خليفه وقت، مهدي براي حج آمده بود دستور داده بود مرا احضار كنند. چنانكه در كنار خانه كعبه كمين زده بودند و شب هنگام، مرا دستگير كردند. و نزد خليفه بردند. رو به من كرد و گفت: چرا نزد ما نمي آيي تا از شما …

ادامه نوشته »

داستان سفيان ثوری و ابوجعفر منصور

سفيان ثوري وارد مجلس خليفه وقت منصور گرديد. منصور گفت: حاجتي داري بگو تا برآورده سازم. سفيان گفت: از خدا بترس. زمين خدا را پر از ظلم و ستم نموده اي. منصور سر به زير انداخت و پس از اندكي دوباره پرسيد: اگر حاجتي داري تا بر آورده كنم؟ سفيان …

ادامه نوشته »

داستان حماد بن سلمه و محمد بن سليمان

راوي مي گويد: نزد عالم وقت حماد بن سلمه رفتم. در خانه ايشان جز حصيري كه بر آن نشسته بود و مصحفي كه بدست داشت و آنرا تلاوت مي كرد و كيسه اي كه در آن كتابهايش قرار داشت و آفتابه اي كه براي وضو گذاشته بود، چيزي ديگر نيافتم. …

ادامه نوشته »

داستان صالح مري و مهدي

مهدي كسي را فرستاد و صالح مري دانشمند وقت را طلبيد. ايشان مي گويد: وقتي من وارد مجلس خليفه شدم گفتم: بخاطر خدا سخنان مرا امروز تحمل كنيد. زيرا محبوبترين بنده نزد خدا كسي است كه نصيحت را در مورد حق خدا تحمل نمايد. خصوصا براي كسي كه با آنحضرت …

ادامه نوشته »

داستان امام مالك و جعفر بن سليمان

به جعفر بن سليمان پسر عموي منصور گفتند كه مالك بيعت شما را چيزي به حساب نمي آورد. جعفر عصباني شد و امام را طلبيد. او را به زور آوردند. جعفر دستور داد لباسهاي او را بيرون كردند و بر بدن برهنه اش شلاق زدند. و دستش را چنان كشيدند …

ادامه نوشته »

داستان فضيل بن عياض و هارون الرشيد

فضيل بن ربيع كه از اطرافيان خليفه بود مي گويد: شبي لباسهايم را بيرون آورده و آماده خواب بودم كه كسي درب منزلم را با شدت به صدا در آورد. من با اضطراب پرسيدم: كيست؟ كسيكه درب را مي كوبيد؟ گفت: اميرالمؤمنين با شما كار دارد. من با شتاب بيرون …

ادامه نوشته »

داستان شعيب بن حرب و هارون الرشيد

شعيب بن حرب مي گويد: در مسير مكه با هارون الرشيد برخورد نمودم. در دل گفتم: فرصت خوبي است بايد او را امربمعروف و نهي از منكر كنم. باز نفسم مي گفت: بگذار، او مردي خشن و ستمگر است، گردنت را خواهد زد. بالاخره تصميم گرفتم با او صحبت كنم. …

ادامه نوشته »

داستان منذر بن سعيد و خليفه وقت ناصر

خليفه  وقت ناصر الدين به مجتمع مسكوني در شهر«زهرا» احداث كرد كه در ساخت و ساز و تزيين آن سرمايه هنگفتي صرف نمود. اين مجتمع، متشكل از چند قصر فاخر بود و خود خليفه مستقيما بر كار ساخت و ساز نظارت مي كرد. روزي بخاطر مصروف بودن در امور مجتمع، …

ادامه نوشته »