خانه / مقالات / داستان / داستان جوانان و نوجوانان اسلام

داستان جوانان و نوجوانان اسلام

داستان عابد و رهگذر

در داستانهای پیشین آورده اند که کسی درختی را دید که مردم آنرا عبادت میکردند، پس رفت و تبر را برداشت تا اینکه درخت را قطع کند تا مردم آنرا عبادت نکنند. در راه شخصی به او برخورد و از او پرسید: با این تبر کجا میروی؟ گفت: مردم این …

ادامه نوشته »

اگر روزی خلیفه شوم …..(داستانی)

اگر روزی خلیفه شدم چه آرزویی داری تا برایت برآورده کنم؟ سه نفر با هم کولبری می‌کردند و هر کدام از آنها یک گاری و الاغی داشتند که هر روز پس از کارگری، شبها با هم جمع شده و شب را با سخنان شیرین سپری می‌کردند. روزی یکی از آن …

ادامه نوشته »

متحد باشید و متفرق نگردید (داستان زیبا)

دو برادر با محبت و یکدلی کامل در مزرعه ا­شان زندگی می کردند.. با هم می­ کاشتند و با هم برداشت می­ کردند .. همه چیز در بین آن ها مشترک بود … تا این ­که روزی فرا رسید که در میان آنان اختلاف شعله­ ور شد.. قضیه از سوء …

ادامه نوشته »

یک نوار ویدئو زندگیم را بر باد داد!!!

  داستانی واقعی که‌ برای دختری از ایالات متحده‌ عربی رخ داده‌ است بعد از اینکه‌ از دروازه‌ی دانشگاه بیرون آمدم  دیدم پسری زیبا اندام و شیک پوش دم در دانشگاه ایستاده‌ است و با چشمهای پر مهری به‌ من نگاه می کند و وانمود می کند که‌ مرا می …

ادامه نوشته »

همت بلند پسر بچه ای که مرا به گریه انداخت

امام مسجدی در شهر آمستردام و پسر پانزده ساله اش هر هفته پس از نماز جمعه  از خانه بیرون می رفتند و جزوه  هایی حاوی مسائل اخلاقی و دینی را تحت عنوان (به سوی بهشت) در کوچه ها و خیابان ها  بین مردم شهر توزیع می کردند. ازقضا جمعه ای …

ادامه نوشته »

یتیم نوازی عجیب و غریب (داستان)

پسری در سن جوانی با دختری ازدواج کرد اما تا سه سال بعد از ازدواجشان اراده خداوند چنین اقتضا کرد که بچه دار نشوند و این جوان شیرینی پدر بودن و همسرش شیرینی مادر بودن را نچشند ولی هر دو به ارده و قَدَر الهی ایمان داشتند و کاملا راضی …

ادامه نوشته »

درد دل و شکایت خود را کجا مطرح کنیم؟

دختر يتيمى با مادر پير خود زندگى مى كرد، پسر عمویش از وى خواستگارى كرد، مادر و دختر موافقت نمودند، بعد از اينكه عروس خانواده ى عمویش شد، دختران و زن عمو که خود را اختیار دار وی می دانستند انواع ظلم را بر او روا مى داشتند، دخترك هر …

ادامه نوشته »

توبة یک گنهکار

این داستانی است که در مجلة امت قطر شمارة هفتاد به قلم‌ «حسین عویس مطر» تحت عنوان «توبه» به چاپ رسیده است. دوستم واقعاً تغییر کرده بود، تغییری عمیق، خنده‌هایش باوقار و آرام بود و گوش‌ها را می‌نواخت تو گویی نسیم باطراوت صبح‌گاهی است، در حالی که قبلاً با بی‌حیایی …

ادامه نوشته »