اگر روزی خلیفه شدم چه آرزویی داری تا برایت برآورده کنم؟ سه نفر با هم کولبری می‌کردند و هر کدام از آنها یک گاری و الاغی داشتند که هر روز پس از کارگری، شبها با هم جمع شده و شب را با سخنان شیرین سپری می‌کردند. روزی یکی از آن ها که نامش محمد بود، […]

دو برادر با محبت و یکدلی کامل در مزرعه ا­شان زندگی می کردند.. با هم می­ کاشتند و با هم برداشت می­ کردند .. همه چیز در بین آن ها مشترک بود … تا این ­که روزی فرا رسید که در میان آنان اختلاف شعله­ ور شد.. قضیه از سوء تفاهمی شروع شد.. ولی اندک […]

  داستانی واقعی که‌ برای دختری از ایالات متحده‌ عربی رخ داده‌ است بعد از اینکه‌ از دروازه‌ی دانشگاه بیرون آمدم  دیدم پسری زیبا اندام و شیک پوش دم در دانشگاه ایستاده‌ است و با چشمهای پر مهری به‌ من نگاه می کند و وانمود می کند که‌ مرا می شناسد ، اما من بدون […]

امام مسجدی در شهر آمستردام و پسر پانزده ساله اش هر هفته پس از نماز جمعه  از خانه بیرون می رفتند و جزوه  هایی حاوی مسائل اخلاقی و دینی را تحت عنوان (به سوی بهشت) در کوچه ها و خیابان ها  بین مردم شهر توزیع می کردند. ازقضا جمعه ای که قرار بود پدر و […]

پسری در سن جوانی با دختری ازدواج کرد اما تا سه سال بعد از ازدواجشان اراده خداوند چنین اقتضا کرد که بچه دار نشوند و این جوان شیرینی پدر بودن و همسرش شیرینی مادر بودن را نچشند ولی هر دو به ارده و قَدَر الهی ایمان داشتند و کاملا راضی بودند. او و همسرش تصمیم […]

دختر يتيمى با مادر پير خود زندگى مى كرد، پسر عمویش از وى خواستگارى كرد، مادر و دختر موافقت نمودند، بعد از اينكه عروس خانواده ى عمویش شد، دختران و زن عمو که خود را اختیار دار وی می دانستند انواع ظلم را بر او روا مى داشتند، دخترك هر بارى كه خانه نزد مادر […]

این داستانی است که در مجلة امت قطر شمارة هفتاد به قلم‌ «حسین عویس مطر» تحت عنوان «توبه» به چاپ رسیده است. دوستم واقعاً تغییر کرده بود، تغییری عمیق، خنده‌هایش باوقار و آرام بود و گوش‌ها را می‌نواخت تو گویی نسیم باطراوت صبح‌گاهی است، در حالی که قبلاً با بی‌حیایی و گستاخی می‌خندید و چنان […]