خانه / بایگانی برچسب: صدیق قطبی

بایگانی برچسب: صدیق قطبی

می, 2019

  • 18 می

    پنجره‌ها…

    نویسنده: صدیق قطبی بعضی‌ها در پیوند با زندگی هستند. آغشته به هر آنچه زندگی است. در پیوند با نواها، رایحه‌ها، رنگ‌ها… مثل سهراب که می‌گفت «هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد»، هر کجا پنجره‌ای است، سراپا دیده می‌شوند. پنجره‌ها نزدشان شأن معبد و صومعه دارند. پنجره‌ها آنان را «مثل …

  • 15 می

    لبخندی هدیه کن

    نویسنده: صدیق قطبی از کوچه‌باغ‌های عمر که می‌گذری برای تاک‌های مست، دستی تکان بده و پاره‌ابرهای مسافر را لبخندی هدیه کن. پیشانی پُرچین پَرچین‌های راه را ببوس و از چشم‌های آفتاب و حوصله‌ی باران سُراغ از پرستوهای بی‌نشان و ‌آشیانی بگیر که یک صبح بهاری به چشم‌هایت سلام کردند. بر …

  • 15 می

    قصه‌‌های گلدان‌ها را در کدام گوشه‌ی باغ خاک کردند؟

    نویسنده: صدیق قطبی کدام ستاره بود که شب‌های کودکی‌ام را ترانه می‌کرد خواب‌های سبزم را می‌بافت کدامین ستاره بود که حرف‌هایش طعم نور داشت و خیالات کودکانه‌ی مرا بر شانه‌های شب، شانه می‌کرد؟ کدام ستاره بود که متن کوچه‌های قدیمی را در امتداد شهاب‌های شبیخون متبرک می‌کرد و در چشم‌های …

  • 15 می

    خواب‌های کلمات، تعبیر می‌شوند

    نویسنده: صدیق قطبی من، خادم کلمه‌ام با کلمه به روشنی تکیه خواهم زد از دست‌های ورم‌کرده‌ی زمان نشانی‌ کوچه‌ی صبح را خواهم پرسید و تا بازگشت چشم‌های کودکی بازی شفّاف باران و صراحت بی‌لهجه‌ی دریا را حکایت خواهم کرد. با کلمه چینی شکسته‌ی زندگی را بند خواهم زد فرودِ مستانه‌ی …

  • 15 می

    به یاد گورخواب‌های نصیرآباد

    نویسنده: صدیق قطبی چه شب‌ها که ستاره‌ای به قرار ماه نمی‌آمد چه شب‌ها… چه شب‌ها که شبیخون شهاب‌های مکرر آسمان را رج نمی‌زد چه شب‌ها… چه شب‌ها که باد از خیال خراباتیان، حامله بود و کوچه‌گردی‌های صبح را دشنام می‌گفت چه شب‌ها… بگذار باران هم در نیابد که شب از …

  • 15 می

    شب نیز رفتنی است

    نویسنده: صدیق قطبی بی‌آرزوترین هم که باشی در زمزمه‌های روشن صبح آمرزیده خواهی شد. سپیده که سر بزند شکفتن دلیر غنچه‌ها در چشمهای زندگی، برق خواهد انداخت و سپیدارهای فاش در آمرزش سحر خواهند آرمید. سپیده که سر بزند اصرارِ گنجشک‌ها انزوای مرگ را بشارت خواهد داد. تغزل باران به …

  • 15 می

    این را به مرگ بگو!

    نویسنده: صدیق قطبی می‌دانم که سر آخر در تاخت‌های بی‌امان او، خواهیم باخت؛ اما من لذت بُردی بی‌دردسر را از او دریغ خواهم کرد و تا چراغ واژه‌ای روشن است از بالین زندگی برنخواهم خاست. این را به مرگ بگو! منبع: عقل آبی

  • 15 می

    راه خود را می‌روند…

    نویسنده: صدیق قطبی آنقدر هم که سنجاب‌ها ولوله می‌کنند و قناری‌ها شیرین‌زبانی زندگی، فریبا نیست آنقدر هم که باد در گوش شکوفه‌ها مویه می‌کند و صبح در خنده‌‌ی گل‌ها اشک می‌پاشد پیشانی مرگ، پُرگِره نیست گاهی چون ملایمت بخاری که از سماور سر می‌رود یا عبور ساکت دودی از سقف …

آوریل, 2019

  • 24 آوریل

    بیداری‌ام با رؤیای لبخندت شیرین است

    نویسنده: صدیق قطبی حضورت در لحظه لحظه‌ی زیستنم سرشار است در سکون و حرکت و در سکوت و ترنّمم چونان پری که بر آدمی غالب آید روحم را فراچنگ آورده‌ای و چون برگی که تمامتِ خود را در آغوش باد می‌افکند با خاطرت در آمیخته‌ام در آسمان بودنم درخششت بی‌درنگ …

  • 24 آوریل

    بارش باران دلتنگی

    ظهر عاشوراست و به جای اشک‌هایی که نریخته‌ام باران می‌بارد درخت انار قلب‌های سرخ خاک را در زِهدان خویش می‌پرورد و خاک در انتظار بهاری تازه نفس‌هایش را ذخیره کرده است به من بگو کدام پنجره‌ی این خانه‌ی خاموش مرا به خنده‌های شکوفای تو پیوند خواهد داد؟ کدام پنجره در …

  • 21 آوریل

    برمزارم دانه‌ای بنشان

    بر مزارم دانه‌ای بنشان مایه‌ور از بهار.   در شمایل یکی درخت به زندگی باز گردم پچ‌پچه‌ی باد را بشنوم اوراق تازه‌‌ی آسمان را بخوانم و برای تو برگ‌افشانی کنم   برمزارم دانه‌ای بنشان مایه‌ور از بهار در هیئت درختی بالیدن آغاز کنم پرندگان نشانی مرا پیدا کنند دانه برگیرند …

  • 21 آوریل

    خواب دیده‌ام پدر …

    شاعر: صدیق قطبی شعله‌ها  که به خواب رفتند بر می‌گردی تا خواب مرا ببوسی   بر می‌گردی و سایه‌های شب پا به فرار می‌گذارند   آتش که نشست تو بر می‌گردی. خواب دیده‌ام پدر

  • 20 آوریل

    بارِش

    شاعر: صدیق قطبی یک شب شبیه شعرهای ناب می‌بارید باران میان پلک‌های خواب می‌بارید رفتم که در ناباوری بارُوی شب باشم دیدم که شب بر شانه‌ی مهتاب می‌بارید همسایه‌ای در ریشخند نور می‌رقصید پروانه‌ای از هیبت شبتاب می‌بارید هر شب که ماه از واحه‌ی خورشید رد می‌شد در اشتیاق کوکبی …

  • 15 آوریل

    هر روز …

    نویسنده: صدیق قطبی هر روز خدا در حنجره‌ی تلخ واعظان عبوس می‌میرد هر روز خدا در لبخند طلایی نوزادان خواب‌آلود متولد می‌شود هر روز همسرم با چشم‌هایی از آینه به پیشواز خورشید می‌رود هر روز دخترم شیطنت‌های معصومش را برق می‌اندازد هر روز قلب مادر نازک‌تر است هر روز دست‌های …

  • 15 آوریل

    آوایی آشنا

    شاعر: صدیق قطبی آوایی آشنا نام تو را به لحن پریروزهای عُمر تکرار می‌کند. از متن کوچه‌‌های فراموش، در امتداد حاشیه‌ی ایمن خیال، لحنی تو را به شیوه‌ی باران آواز می‌دهد. صدایی تو را به حاشیه‌ی نیلی آسمان به همسایگی ستاره‌های باکره‌ی شب خواهد بُرد. نام کوچکت را به لهجه‌ی …

  • 14 آوریل

    خرابی‌های مرگ…

    نویسنده: صدیق قطبی کسانی که دوست‌شان داریم، وقتی زنده‌اند بزرگترین‌ هدیه‌ی زندگی را به ما می‌بخشند: دیده ‌شدن و محبت. اما هدیه‌ای هم هست که تنها با رفتن و مرگشان می‌توانند به ما بدهند و آن دلتنگی و فقدان است. البته اگر بن‌مایه و زمینه‌ای از روشن‌بینی و فرزانگی در …

نوامبر, 2018

  • 12 نوامبر

    برای هم‌‌نوعان رنج‌دیده‌ام در زلزله‌ی کرمانشاه

    نویسنده: صدیق قطبی یکسال از آن حادثه مهیب گذشته است. تب و تاب رسانه‌ای خوابیده اما رنج‌ها و زخم‌ها همچنان بیدارند. دل، دیرتر از هر چیزی، تسکین می‌یابد. ویرانی خانه‌ها و صدمات جسمی شاید زودتر و بهتر ترمیم شده باشند، اما زخم‌هایی که بر پیکر روح و جان فقدان‌چشیدگان نشسته، …

سپتامبر, 2018

  • 17 سپتامبر

    ستونِ حنّانه، پیامبر، مولانا

    در نگاهِ عارفان، همه‌ی اجزای هستی در شور و ترانه هستند و در رگان هستی، آگاهی و مهر، جاری است. مولانا می‌گفت: «جمله‌ی اجزای خاک هست چو ما عشقناک / لیک تو ای روحِ پاک، نادره‌تر عاشقی» جهان، گر چه در نگاه صورت‌بینِ ما خاموش جلوه می‌کند، اما برای آنان …

  • 16 سپتامبر

    به این پیری رهِ یثرب گرفتم…

    شاعر، شورانگیزترین شعرها را همه‌ی عمر برای او گفت، اما هرگز فرصت و امکان نیافت که به دیدار مزار او برود. کمتر شاعری می‌توان یافت که اینهمه گرم، دلشده‌ی محمدِ پیامبر باشد. آن اندازه خاضع در محبت که می‌گفت هربار که به نام مصطفی درود می‌فرستم، سراسر وجودم شرمگین می‌شود، …

  • 16 سپتامبر

    مولانا و تعلیم آهستگی

    در دو تمثیل گویا، مولانا به ما می‌آموزد که تنها با صبر و تأنی و آهستگی است که می‌توانیم از مصائب زندگی، رهایی یابیم. می‌گوید انسان عاقل اگر خاری در پایش بخلد، به جای دویدن و دستپاچه شدن، می‌نشنید و با سوزنی ردِ خار را می‌گیرد. اما اگر خاری به …